بیکاری

دوستای گلم سلام
ببخشید از این غیبت طولانی. راستش ما وقتی از ایران برگشتیم متوجه شدیم که شرکت شوهرم تعداد زیادی رو به عنوان مازاد اخراج کرده خلاصه مهدی هم با نگرانی برگشت سر کار. خوشبختانه اخراج نشد ولی ازش خواستند که به شهر دیگیی منتقلش کنند خلاصه افتادیم به اسباب کشی که حالا بعدا جزیاتش رو براتون تعریف میکنم. یک ماهی شرکت بهمون هتل داد تا جا پیدا کنیم و الان یک هفتهای میشه بالاخره یه جایی رو اجاره کردیم و از بی سامونی در اومدیم.
حالا بار میگردم به ادامه داستان خلاصه که عروسی تموم شد و من هم یک مدتی ایران موندم و بعدش با مهدی و نیوشا اومدیم کانادا. نیوشا اون سال دبیرستانش تموم شده بود از کانادا پذیرش دانشگاه داشت و دیگه اومد که بمونه یکی دو هفته قبل از اومدن ما هم کار مهاجرت خالم اینها درست شد و اونها اومده بودند کانادا (خونه من بودند تا جا پیدا کنند) نمیدونید چه اون یک ماه بهمون خوش گذشت. نیوشا در طول هفته میرفت خوابگاه و آخر هفته میومد پیشمون بقیه هم که همینجوری تو سر و کلّه هم. تازه دو روز قبل از اینکه خالم اینها برن خونشون مامانم هم اومد که یک ماهی پیش ما باشه و از شرایط نیوشا خیالش راحت بشه. ولی خوب هر خوشی هم آخری داره مامان که برگشت ایران و خالم اینها هم رفتند سر خونه زندگیشون و زندگی به حالت عادی برگشت. شروع کردم دیگه جدی برای مهدی دنبال کار گشتن ولی مگه کار پیدا میشد؟ خیلی شرایط بدی بود انگار از هر طرف که سعی میکردیم به در بسته میخوردیم. حاضر بودیم هرجایی شده تو کانادا بریم ولی مهدی کار پیدا کنه. خود مهدی هم حسابی دپرس شده بود. با اینکه خانوادهها حمایتمون میکردند و از لحاظ مالی در نمونده بودیم ولی خوب آدم دلش میخواد رو پای خودش بایسته. میدونید چیه متأسفانه ما ایرانیها اصلا هوای هم رو نداریم. اینجا خیلی مهمه که یه آدمی که داره تو یه شرکتی کار میکنه رزومه شما رو ببره تحویل بده اونجوری به اعتبار اون به شما مصاحبه میدن ولی هیچکس حاضر نبود این کار رو بکنه. حتا با یکی از کارمندهای سابق شرکت بابام اینا که اینجا تو یه شرکت مهندسی خوب مشغول بود تماس گرفتیم (به امید اینکه چون بابام بهش تو ایران کار داده این اینجا ما رو حمایت کنه) فقط جواب ایمیل رو داد که باید برین تو اینترنت و تقاضا بدین انگار ما خودمون تا اینجاش رو بلد نبودیم. تا مهدی یواش یواش با یکسری مؤسساتی که به مهاجرین کمک میکردند که کار پیدا کنند آشنا شد. اونجا یک سری راههای جدید یاد گرفتیم. تازه فهمیدیم که به عنوان سیتیزن کانادا میتونه تو آمریکا هم کار پیدا کنه (بعدش به هرکی میگفتیم میفهمیدیم میدونستند و به ما چیزی نگفته بودند). یا مثلا فهمیدیم linkedin (مشابه facebook هستش ولی برای روابط اداری) چقدر میتونه کمک کنه. دیگه داشت نزدیک یک سال میشد که مهدی یه پیشنهاد کار تو آمریکا گرفت. از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم. قرار شد با هم بریم و بعد از دو هفته من برگردم کانادا چون کارم شروع میشد و قرار شد ماهی یک بار بریم و بیایم تا سال بعدش یا من برم اونجا یا مهدی سعی کنه تورنتو کار بگیره و برگرده. بلیطها رو گرفتیم و وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم فرودگاه که بریم. وقتی از کانادا بخواین برین آمریکا همین داخل خاک کانادا تو فرودگاه پلیس آمریکا هست که بهتون اجازه ورود میده. در واقع کارهای مرزیشون رو تو فرودگاه کانادا انجام میدن. پلیسه چند تا سوال کرد و گفت همه چیز خوبه چون من نمیخواستم با مهدی بمونم اونجا گفت تو میتونی بری دم هواپیما منتظر شوهرت ولی مهدی چون باید ویزای مخصوص میگرفت فرستادش تو یه اتاقی که یه مرجع بالاتر رسیدگی کنه. من چه عقلی کردم که نرفتم دم هواپیما و همون بعد از این دفتر پلیسها یه جا نشستم که به اون اتاقی که مهدی هم توش بود دید داشت. یک ساعتی گذشت و از مهدی هیچ خبری نشد. دیگه دل تو دلم نبود یهو از پنجره اون اتاقه مهدی رو دیدم اون هم چشماش به من افتاد و با سر بهم علامت داد که نشده و یک مشکلی پیش اومده اصلا دلم هری ریخت پایین بعدش هم به پلیسه که باهاش حرف میزد یه چیزی گفت و پلیسه اومد بیرون من رو صدا کرد که برم اونجا. قضیه از این قرار بوده که ۶ سال قبلش مهدی ویزا میگیره که بره آمریکا پیش مامان باباش. استادش به موقع بهش اجازه مرخصی نمیده و مامانش اینها بار میگردند ایران مهدی هم که میبینه این ویزا رو داره تصمیم میگیره برای تعطیلات ژانویه بره نیو یورک که هم اونجا رو دیده باشه و هم چون ۶ ماه بیشتر از فوقش نمونده بوده با استادهای دانشگاه صحبت کنه که برای دکترا بره اونجا تو مرز بهش گیر میدن که چون شما ویزا گرفتی که بری مامان بابت رو ببینی نمیشه الان ازش استفادهٔ دیگیی بکنی و یه ورقه بهش میدن امضا کنه که خودش قبول کرده که از رفتن به آمریکا انصراف بده. پلیسی که اون روز با مهدی حرف زده بود بهش گفته بود که تو هروقت بخوای میتونی دوباره بری ویزا بگیری و بیای آمریکا. نگو دوروغ گفته و تو فایل مهدی بهش اتهام کلاه برداری زده و مهدی به آمریکا ممنوع الوورود شده. دست از پا درازتر برگشتیم خونه و چون شب تا صبح نخوابیده بودیم بیهوش شدیم. البته بگم بعد از کلی گریه و اشک و اه و ناله. بیدار که شدیم مهدی به شرکت آمریکا خبر داد که نمیتونه بره و من هم شروع کردم تماس گرفتن با وکیلهای مهاجرتی آمریکا و با یکیشون وقت گرفتم بریم ببینیمش به این امید که بتونه یکی دو هفتهای کار مهدی رو درست کنه. وکیله وقتی داستان رو شنید گفت از این داستانها کم نیستش و اون پلیس خیلی راحت دوروغ گفته ولی چون داستان مال ۶ سال پیشه از دستش کاری ساخته نیست و تنها کاری که میشه کرد باید مهدی قبول کنه که اشتباه کرده و تقاضا بخشش کنه تا اونها بهش اجازه ورود موقت به آمریکا بدن و هر دو سال یه بار هم تازه باید این مجوز رو تمدید کرد. خیلی حالمون خراب بود ولی مثل اینکه چارهٔ دیگیی نداشتیم. دوباره ما موندیم و بی کاری مهدی و این دفعه دیگه آمریکا هم نمیشد دنبال کار گشت






من نسیمم و ۳۰ سالمه سال ۱۳۸۸ با همسرم مهدی ازدواج کردم و امسال که سال ۹۱ هستش ارشان به جمعمون اضافه شد. سالها پیش وقتی تازه دبیرستان رو تموم کرده بودم خیلی دوست داشتم بنویسم ولی کار و دانشگاه این فرصت رو ازم گرفت ولی حالا دوباره میخوام بنویسم از خودم، از خانوادم و شاید هر از چندگاهی هم یکی دو تا داستان تا ببینیم چی پیش میاد