بیکاری


دوستای گلم سلام

ببخشید از این غیبت طولانی‌. راستش ما وقتی‌ از ایران برگشتیم متوجه شدیم که شرکت شوهرم تعداد زیادی رو به عنوان مازاد اخراج کرده خلاصه مهدی هم با نگرانی برگشت سر کار. خوشبختانه اخراج نشد ولی‌ ازش خواستند که به شهر دیگیی‌ منتقلش کنند خلاصه افتادیم به اسباب کشی‌ که حالا بعدا جزیاتش رو براتون تعریف می‌کنم. یک ماهی‌ شرکت بهمون هتل داد تا جا پیدا کنیم و الان یک هفته‌ای میشه بالاخره یه جایی‌ رو اجاره‌ کردیم و از بی‌ سامونی در اومدیم. 

حالا بار می‌گردم به ادامه داستان خلاصه که عروسی‌ تموم شد و من هم یک مدتی‌ ایران موندم و بعدش با مهدی و نیوشا اومدیم کانادا. نیوشا اون سال دبیرستانش تموم شده بود از کانادا پذیرش دانشگاه داشت و دیگه اومد که بمونه یکی‌ دو هفته قبل از اومدن ما هم کار مهاجرت خالم این‌ها درست شد و اون‌ها اومده بودند کانادا (خونه من بودند تا جا پیدا کنند) نمیدونید چه اون یک ماه بهمون خوش گذشت. نیوشا در طول هفته میرفت خوابگاه و آخر هفته میومد پیشمون بقیه هم که همینجوری تو سر و کلّه هم. تازه دو روز قبل از اینکه خالم این‌ها برن خونشون مامانم هم اومد که یک ماهی‌ پیش ما باشه و از شرایط نیوشا خیالش راحت بشه. ولی‌ خوب هر خوشی‌ هم آخری داره مامان که برگشت ایران و خالم این‌ها هم رفتند سر خونه زندگیشون و زندگی‌ به حالت عادی برگشت. شروع کردم دیگه جدی برای مهدی دنبال کار گشتن ولی‌ مگه کار پیدا میشد؟ خیلی‌ شرایط بدی بود انگار از هر طرف که سعی‌ میکردیم به در بسته میخوردیم. حاضر بودیم هرجایی شده تو کانادا بریم ولی‌ مهدی کار پیدا کنه. خود مهدی هم حسابی‌ دپرس شده بود. با اینکه خانواده‌ها حمایتمون میکردند و از لحاظ مالی در نمونده بودیم ولی‌ خوب آدم دلش می‌خواد رو پای خودش بایسته. میدونید چیه متأسفانه ما ایرانی‌‌ها اصلا هوای هم رو نداریم. اینجا خیلی‌ مهمه که یه آدمی‌ که داره تو یه شرکتی کار میکنه رزومه شما رو ببره تحویل بده اون‌جوری به اعتبار اون به شما مصاحبه میدن ولی‌ هیچکس حاضر نبود این کار رو بکنه. حتا با یکی‌ از کارمند‌های سابق شرکت بابام اینا که اینجا تو یه شرکت مهندسی‌ خوب مشغول بود تماس گرفتیم (به امید اینکه چون بابام بهش تو ایران کار داده این اینجا ما رو حمایت کنه) فقط جواب ایمیل رو داد که باید برین تو اینترنت و تقاضا بدین انگار ما خودمون تا اینجاش رو بلد نبودیم. تا مهدی یواش یواش با یکسری مؤسساتی که به مهاجرین کمک میکردند که کار پیدا کنند آشنا شد. اونجا یک سری راه‌های جدید یاد گرفتیم. تازه فهمیدیم که به عنوان سیتیزن کانادا میتونه تو آمریکا هم کار پیدا کنه (بعدش به هرکی‌ می‌گفتیم میفهمیدیم میدونستند و به ما چیزی نگفته بودند). یا مثلا فهمیدیم linkedin (مشابه facebook هستش ولی‌ برای روابط اداری) چقدر میتونه کمک کنه. دیگه داشت نزدیک یک سال میشد که مهدی یه پیشنهاد کار تو آمریکا گرفت. از خوشحالی‌ سر از پا نمی‌شناختیم. قرار شد با هم بریم و بعد از دو هفته من برگردم کانادا چون کارم شروع میشد و قرار شد ماهی‌ یک بار بریم و بیایم تا سال بعدش یا من برم اونجا یا مهدی سعی‌ کنه تورنتو کار بگیره و برگرده. بلیط‌ها رو گرفتیم و وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم فرودگاه که بریم. وقتی‌ از کانادا بخواین برین آمریکا همین داخل خاک کانادا تو فرودگاه پلیس آمریکا هست که بهتون اجازه ورود میده. در واقع کارهای مرزیشون رو تو فرودگاه کانادا انجام میدن. پلیسه چند تا سوال کرد و گفت همه چیز خوبه چون من نمیخواستم با مهدی بمونم اونجا گفت تو میتونی‌ بری دم هواپیما منتظر شوهرت ولی‌ مهدی چون باید ویزای مخصوص می‌گرفت فرستادش تو یه اتاقی‌ که یه مرجع بالاتر رسیدگی کنه. من چه عقلی کردم که نرفتم دم هواپیما و همون بعد از این دفتر پلیس‌ها یه جا نشستم که به اون اتاقی‌ که مهدی هم توش بود دید داشت. یک ساعتی‌ گذشت و از مهدی هیچ خبری نشد. دیگه دل تو دلم نبود یهو از پنجره اون اتاقه مهدی رو دیدم اون هم چشماش به من افتاد و با سر بهم علامت داد که نشده و یک مشکلی‌ پیش اومده اصلا دلم هری ریخت پایین بعدش هم به پلیسه که باهاش حرف میزد یه چیزی گفت و پلیسه اومد بیرون من رو صدا کرد که برم اونجا. قضیه از این قرار بوده که ۶ سال قبلش مهدی ویزا میگیره که بره آمریکا پیش مامان باباش. استادش به موقع بهش اجازه مرخصی نمیده و مامانش این‌ها بار میگردند ایران مهدی هم که میبینه این ویزا رو داره تصمیم میگیره برای تعطیلات ژانویه بره نیو یورک که هم اونجا رو دیده باشه و هم چون ۶ ماه بیشتر از فوقش نمونده بوده با استادهای دانشگاه صحبت کنه که برای دکترا بره اونجا تو مرز بهش گیر میدن که چون شما ویزا گرفتی‌ که بری مامان بابت رو ببینی‌ نمیشه الان ازش استفادهٔ دیگیی‌ بکنی‌ و یه ورقه بهش میدن امضا کنه که خودش قبول کرده که از رفتن به آمریکا انصراف بده. پلیسی‌ که اون روز با مهدی حرف زده بود بهش گفته بود که تو هروقت بخوای میتونی‌ دوباره بری ویزا بگیری و بیای آمریکا. نگو دوروغ گفته و تو فایل مهدی بهش اتهام کلاه برداری زده و مهدی به آمریکا ممنوع الوورود شده. دست از پا درازتر برگشتیم خونه و چون شب تا صبح نخوابیده بودیم بی‌هوش شدیم. البته بگم بعد از کلی‌ گریه و اشک و اه و ناله. بیدار که شدیم مهدی به شرکت آمریکا خبر داد که نمی‌تونه بره و من هم شروع کردم تماس گرفتن با وکیل‌های مهاجرتی آمریکا و با یکیشون وقت گرفتم بریم ببینیمش به این امید که بتونه یکی‌ دو هفته‌ای کار مهدی رو درست کنه. وکیله وقتی‌ داستان رو شنید گفت از این داستان‌ها کم نیستش و اون پلیس خیلی‌ راحت دوروغ گفته ولی‌ چون داستان مال ۶ سال پیشه از دستش کاری ساخته نیست و تنها کاری که میشه کرد باید مهدی قبول کنه که اشتباه کرده و تقاضا بخشش کنه تا اون‌ها بهش اجازه ورود موقت به آمریکا بدن و هر دو سال یه بار هم تازه باید این مجوز رو تمدید کرد. خیلی‌ حالمون خراب بود ولی‌ مثل اینکه چارهٔ دیگیی‌ نداشتیم. دوباره ما موندیم و بی‌ کاری مهدی و این دفعه دیگه آمریکا هم نمی‌شد دنبال کار گشت

عکس عروسی‌

سلام دوست‌های گلم

ببخشید دیر شد دوست‌های تاپیک کانادا در جریانند که شدیدا دنبال مهد برای ارشان می‌گشتم و خوب یک هفته دیگه داریم میریم ایران مشغول خرید سوغاتی و از اینجور داستان‌ها هم بودم. دیگه امروز صبح همه کار‌ها رو کنار گزاشتم تا به قولم عمل کنم. این هم عکس‌ها همونجور که قولشون رو داده بودم.

در ضمن چون احتمالا تو ایران سرم حسابی‌ شلوغ خواهد بود فعلا از همتون خداحافظی می‌کنم تا یک ماه دیگه که از ایران برگردم و در خدمتتون باشم.

در ضمن رمز عکس‌ها مثل قبلی‌ هستش اگه گمش کردین یا ندارین یه پیغام خصوصی برام بذارین با آدرس وبلاگتون یا ایمیلتون تا بتونم هرچی‌ زودتر براتون رمز رو بفرستم. 

ادامه نوشته

عروسی‌ دلخواه من

سلام دوستای گلم. مرسی‌ که با صبر و حوصله‌ داستان من رو دنبال می‌کنید. دیگه چیزی به آخرش نمونده.

تو اون چند ماهی‌ که مهدی اینجا بود متأسفانه موفق به پیدا کردن کار نشد تابستون هم که باید می‌رفتیم ایران برای عروسی‌. اون سال هم ایران خیلی‌ خوش گذشت تازه هفته قبل از عروسی‌ هم با یه عده دوست‌های خانوادگی رفتیم آنتالیا وای که چقدر خوش گذشت. روز اولی‌ که رسیدیم هتلمون مسابقه perfect couple داشت.شب که رفتیم که برنامه رو ببینیم مجریه گفت کی‌ می‌خواد بیاد این دوستای ما هم همشون جیغ و داد و اشاره به من و مهدی طرف هم صاف اومد ما رو کشوند رو سن. حالا من به خاطر رشتم عادت دارم رو سن باشم ولی‌ مهدی برای اولین بار بود یه چنین کاری میکرد. یک سری مسابقات بی‌ ناموسی برگزار کردند. (البته نه دار اون حد که با این جمله من به ذهن شما رسید) و خوب من و مهدی بردیم. یعنی خداییش روی سه تا شرکت کننده دیگه رو کم کردیم. بعد بهمون یه بطر شراب جایزه دادند که راستش تو هتل all inclusive که می‌تونستی هرچقدر دلت می‌خواد شراب بگیری مسخره بود ما هم که ایران نمی‌تونستیم ببریم. برا همین جایزمون رو همون جا ول کردیم برگشتیم ایران. راستی‌ اون شب تو هتل که راه میرفیم همه بهمون تبریک می‌گفتند حتا یه مرد ایرانیه بهمون گفت باعث افتخار ما ایرانی‌‌ها شدید. ههههه. 

وقتی‌ که برگشتیم ایران فهمیدیم اون باغی‌ که رزرو کرده بودیم کمی‌ مشکل داره. یعنی بین planner ما و صاحب باغ دعوا شده و یه جورایی به خاطر همین نتونستن مطمئن بشن که شب عروسی‌ مشکلی‌ پیش میاد یا نه. فکر کنید حالا آخرین لحظه باید جای عروسی‌ رو عوض میکردیم. عروسی‌ رو انداختیم یه باغ نزدیکی‌‌های کرج که دختر عمم هم عروسیش اونجا بود. وای حالا بماند که هی‌ به این آقاهه می‌گفتیم جایگاه عروس داماد نمی‌خوایم هی‌ اصرار که نه باید باشه یا می‌گفتیم آتیش بازی‌ دوست نداریم اون اصرار که نه مراسم رو با شکوه میکنه. یعنی وضعیتی بود ها. شب قبل از عروسی‌ هی‌ همه به ما می‌گفتند زود بخوابید و خوب بخوابید که فردا انرژی داشته باشین ولی‌ ما که از شدت هیجان خوابمون نمی‌برد. رفتیم اول خونه داییم و شب که رسیدیم خونه تازه نشستیم به حکم بازی‌ کردن. بعد که من بازی‌ رو بردم مهدی اخمهاش رفت تو هم که تو که میدونستی من دوست داشتم ببرم چرا خودت رو نبازوندی. من رو میگی‌ کف کرده بودم آخرش هم با گریه خوابیدم. (حالا بین خودمون باشه هروقت مهدی استرس داره همین آش و همین کاسست برا همین همیشه سر اتفاق‌های هیجان انگیز زندگیمون با هم دعوامون میشه) بالاخره روز عروسی‌ رسید. من همیشه تئوریم این بود که قبل از عروسی‌ همه سعیم رو می‌کنم که عروسی‌ به بهترین نحو برگزار بشه ولی‌ دیگه روز عروسی‌ هر مشکلی‌ پیش اومد محل نمیزارم و از عروسیم لذت می‌برم. فکر می‌کنم موفق هم بودم. آهان راستی‌ مهدی صبح که از خواب پاشد معذرت خواهی‌ کرد و من هم که نمیخواستام عروسیم خراب بشه دیگه بحث رو ادامه ندادم. 

یه بخش خنده دار عروسی‌ این بود که من آرایشگرم میومد خونه ولی‌ مامانم این‌ها می‌رفتند بیرون یه جا آرایشگاه بعد هرکی‌ زنگ میزد خونه من گوشی رو برمی‌داشتم اون‌ها هم کف میکردند بعد می‌گفتند مامانت کجاست می‌گفتم آرایشگاه بیشتر کف میکردند. من دار تمام این مدت نذاشته بودم مهدی لباس عروسم رو ببینه که روز عروسی‌ براش نو باشه برا همین روز عروسی‌ هم با اینکه مهدی خونه ما بود از لحظه‌ای که آرایشگرم اومد دیگه به مهدی اجازه ندادم به من نزدیک بشه و آرایش من رو ببینه. فقط نزدیک رفتنمون که شد از بیرون داد زد پیرهن من کجاست من هم گفتم تو کمد. خلاصه آماده شد و دایی من هم رفته بود ماشین و دسته گل رو گرفته بود آورده بود دم خونه من هم آماده شدم و وقتی‌ از دار اتاق اومدم بیرون دیدم که اشک تو چشماش جمع شده. تقریبا تا لحظه‌ای که رسیدیم به عکاسی هی‌ میگفت چقدر خوشگل شدی چقدر لباست قشنگه. اولین مشکل عروسی‌ این بود که دست گل من اصلا اون چیزی نبود که سفارش داده بودم ماشین هم گل فروشه گزاشته بود تو خیابون سر ظهر گلهاش همه و رفته بودند ولی‌ خوب من به تئوریم عمل کردم و اصلا خودم رو ناراحت نکردم گفتم به درک. 

آتلیه حسابی‌ خوش گذشت. پیش دو تا از دوست هم رفتم که عکاسی خونده بودند و حالا با هم آتلیه زدند. همش گفتیم و خندیدیم و حسابی‌ حال کردیم و خوب عکس‌ها هم نشون میده که چقدر الکی‌ خوشیم. بعد هم که به سمت باغ و بقیه مراسم که مال همه تقریبا عین همه فقط دومین مشکل این بود که باغ رو اصلا اون جوری که به ما گفته بود نچیده بود و خوب من کمی‌ حالم گرفته شد ولی‌ باز هم به تئوریم عمل کردم. سومیش وقتی‌ بود که یکی‌ از دوستامون موقع رقص خورد به کیک و کیک پخش زمین شد البته ما کیک رو هر طبقه رو پایه جدا گزاشته بودیم و یکی‌ از طبقاتش اینجوری شد و مراسم کیک هم تموم شده بود برا همین این یکی‌ دیگه واقعا مهم نبود. کلا خیلی‌ شب خوبی‌ بود خیلی‌ خوشحالم که از عروسی‌ ایران نگذشتم. وقتی‌ مهمون‌ها می‌رفتند من همش فکر می‌کردم چقدر زود می‌رن بعد به ساعت نگاه کردم دیدم ۴ صبحه. بماند که خودمون که از اونجا تا رسیدیم خونه چشممون رو نمی‌تونستیم باز نگاه داریم. 

یکی‌ از حواشی خنده دار اون شب این بود که عمه من روسری و مانتوش رو جا گزاشته بود تو باغ و همون‌جوری رفته بود تا تهران بعد که می‌رن عموم رو برسونند دم خونه عمم یهو می‌فهمه نه مانتو داره نه روسری کت پسر عمم رو میندازه سرش تا خونه. یه بخش خنده دار دیگه هم این بود که وسط عروسی‌ خواهر مهدی پسر عمّش رو میبیره پیش بابام میگه لطفا از این چیزهایی‌ که به همه میدین به پسر عمه من هم بدین. حالا مهدی تا اون شب همش فکر میکرد پسر عمش خیلی‌ مذهبیه. ولی‌ از همه این‌ها جالب تر این بود که سر شام بابام اومد به مهدی گفت مطمئنی پیرهنت مال خودته بعد نگاه کردیم دیدیم بله پیرهن مهدی طرح دار بود این ساده سادست‌. فهمیدیم مهدی اشتباهی‌ پیرهن بابام رو برداشته پوشیده. از اون خنده دار تر اینکه شوهر خالم هم سر عروسیشون اشتباهی‌ پیرهن بابا بزرگم رو می‌پوشه. خلاصه کلی‌ خندیدیم که انگار همه دوماد‌های خانواده ما شب عروسیشون پیرهن پدر زنشون رو میپوشند

حالا که عروسی‌ تموم شد تو پست بعدی یه چند تا عکس هم میزارم که دلتون باز بشه من که هروقت عکس عروسی‌ میبینم ذوق می‌کنم. 

لی لی لی لی لی لی

سلام دوستای گلم

چون خیلی‌ تاخیر داشتم گفتم اول بنویسم بعد برم پیغام‌های قشنگتون رو بخونم و جواب بدم. راستش یه دو سه روزی رفتیم مسافرت و ارشان برای اولین بار اونجا بردیمش استخر خیلی‌ صحنه خنده داری بود اولش که متعجب بود بعدش شروع کرد شولوپ شولوپ رو آب زدن بعد سعی‌ کردیم رو آب بخوابونیمش کلش رو بالا می‌گرفت که سرش تو آب نره بعد که حاضر شد سرش رو رو آب بزاره پاش رو می‌گرفت بالا. خلاصه که تجربه قشنگی‌ بود. این روز‌ها خیلی‌ درگیر پیدا کردن مهدهستم برای سال دیگه ارشان. من یه کم وسواس دارم بخاطر همین مهد‌هایی‌ که سد من رو رد میکنند اکثرا خیلی‌ گرونند و وسعمون نمیرسه یکی‌ پیدا کردیم که قیمتش بد نیست ولی‌ بیشتر نزدیک محل کارمه تا خونه و خوب اگه یه روز سر کار نرم ولی‌ کار داشته باشم و بخوام ارشان رو مهد بزارم مجبور میشم تا اونجا برم. و یه جورایی هم فکر می‌کنم بچه گناه داره این همه راه تو ماشین باشه حالا یکی‌ نزدیک تر پیدا کردم قراره فردا خالم بره ببینه (چرا خالم؟ چون ما الان ونکووریم و سال دیگه قراره برگردیم تورنتو برا همین مهد رو اونجا باید پیدا کنم) دعا کنید خوب باشه که دیگه خسته شدم اینقدر زنگ زدم به این مهد‌ها قیمت گرفتم. 

حالا ادامه داستان. تا اونجا گفتم که بالاخره کار‌ها انجام شد و مدارک دست مهدی رسید. این رو هم یادم رفت بهتون بگم که تو این گیر و داری من باید دنبال آرایشگاه و گل و کیک و از اینجور داستان‌ها هم می‌گشتم اون تو یه شهری که نمیشناختم. اینکه همه چیز اونجا با سلیقه عربی‌ هستش سخت ترش هم میکرد البته چیز‌های اروپایی‌ هم پیدا می‌شدند ولی‌ با قیمت‌های خیلی‌ بالا که از بودجه ما خارج بودند به خصوص که قرار بود این فقط یه عقد باشه نه عروسی‌. 

شب قبل از عقدمون حسابی‌ استرس گرفتم. راستش تو روزهای قبلش هی‌ با مهدی سر چیز‌های الکی‌ دعوامون میشد اون شب هم یادم نمیاد سر چی‌ ولی‌ دعوا کردیم و من نشستم حسابی‌ برا خالم گریه کردم. همش فکر می‌کردم که نکنه اشتباه کردم اینقدر زود تصمیم به ازدواج گرفتم. بیچاره خالم خیلی‌ آرومم کرد. فرداش مهدی بعد از کار و قبل از کلاس (یه دوره آموزش یه نرم افزار میگزروند) رفت محضر و ما مزدوج شدیم. من که همش مسخره می‌کردم می‌گفتم مردم بین کار و کلاس می‌رن بستنی می‌خرن تو رفتی‌ زن گرفتی‌. از اونجا هم زنگ زد که ما دیگه زن و شوهریم. بعدش فهمیدم که مهدی تو همه این مدت به خانوادش نگفته بود شرایط ضمن عقد رو قراره امضا کنیم و وقتی‌ تو محضر باباش می‌فهمه کمی‌ دلخور میشه به خصوص سر شرط طلاق ولی‌ بابای من طبق معمول با سیاست اوضاع رو آروم میکنه. 

دو سه روز بعدش یه تعدادی از خانواده ما (مامان و بابام و خواهرم، عمم، یکی‌ از عمو هام، مادر بزرگ‌ها و پدر بزرگم، دختر عمم و چند تا از دوستام) و تعدادی از خانواده مهدی (مامان و باباش، خانواده خواهرش، عمه هاش با خانواده هاشون) اومدند امارات و یه دو سه شبی‌ بودند و یه مراسم کوچیک گرفتم. قرار بود خطبه عقد رو اونجا عموی مهدی بخونه قبلش هم با محضر داره تو ایران صحبت کرده بود و متنش رو گرفته بود ولی‌ نمیدونم چرا محضر داره گفته بود چون این‌ها شرعا عقد شدند قبلا دیگه نباید اون بخش رو که میگن عروس خانوم مجازم و این داستان‌ها اجرا بشه مگر نه گناه داره. خلاصه عموی مهدی خطبه رو خوند و همه منتظر که از من بله بخواد اون هم چیزی نگفت عموی من هم پرید وسط گفت عروس که بله نگفته عروس خانوم بله. (کلی‌ حالشون رو گرفت) فردای عقد رو هم با خانواده‌ها بودیم و بعدش یک هفته‌ای با مهدی رفتیم ترکیه برای ماه عسل. راستش بعد از یک ماه و نیم پر استرس تو امارات ترکیه خیلی‌ لذت بخش بود. آدم حس میکرد از بی‌ فرهنگ‌ترین نقطه دنیا وارد مهد تمدن شده. باورتون نمیشه بعد از اون سال دیگه حاضر نیستم برای چند ساعت هم برم امارات. 

از اونجایی که عمر خوشی‌ کوتاهه تا چشم بهم زدیم اون یک هفته هم تموم شد و من باید بار می‌گشتم کانادا و مهدی ایران سر کارش. دوباره از سر باید دوری رو تحمل میکردیم. برنامه این بود که مهدی یک سالی‌ تو ایران برای خودش سابقه کار درست کنه بعد بیاد کانادا که شاید بتونه راحت تر اینجا کار پیدا کنه. 

یه سه چهار ماهی‌ از هم دور بودیم تا کریسمس من اومدم ایران (بالاخره ترس مامانم اینا ریخت). ولی‌ خوب دو هفته بیشتر تعطیل نبودم. بعد از برگشتم افتادیم به تکاپو که ببینیم مهدی میتونه برای عید بیاد کانادا یا نه. مشکل کار اینجا بود که مهدی خوب نزدیک یک سال بود که برای سیتیزنشیپی اقدام کرده بود و ما هر لحظه منتظر بودیم که براش زمان امتحان تعیین کنند و خوب اگه برای عید میومد و یهو اون وسط دو هفته بعدش امتحانش بود خوب از لحاظ مالی نمی‌تونست بره ایران و برگرده و از لحاظ کاری نمی‌تونست اینقدر مرخصی طولانی‌ بگیره. من زنگ زدم به دفتر امور سیتیزنشیپی گفتند باید به دفتر منطقتون زنگ بزنید. وقتی‌ زنگ زدم یه آقایی برداشت گفت خانوم این دفتر مشغوله بازسازی بوده پرونده‌ها چند ماه عقبند. زودتر از ۴ ماه دیگه به فکر امتحان نباشید. خوب هم خوشحال بودم که مهدی میتونه بیاد ولی‌ خوب ناراحت از اینکه چقدر این‌ها بی‌ برنامند. یه دعوایی هم با مسئولش کردم بهش گفتم من هم کارمند دولتم اگه من بهت بگم مدرسه در حال بازسازی بوده بچت چهار ماه دیرتر از بقیه مدارس فارغ تحصیل میشه تو از من قبول میکنی‌. ولی‌ خوب دیگه تو این کارهای دولتی این مدلی‌ در نهایت باید کنار بیای. مهدی هم اومد و ما برای اولین بار عید رو باهم به عنوان زن و شوهر بودیم. ولی‌ اون اتفاقی‌ که نباید بیفته افتاد هنوز دو سه روزی از اومدن مهدی نگذشته بود که نامه اومد سه هفته دیگه باید بیای برای امتحان. (می‌بینین این مسائل اداری همه جای دنیا عین همه). مهدی هم به ناچار یه ایمیل زد به رئیسش و گفت که اینجوری شده و متأسفانه باید یک هفته مرخصیش رو تمدید کنه. سه روز نشد که یکی‌ از همکار‌های مهدی زنگ زد که من شنیدم میخوان تو رو اخراج کنند قبلش خودت استعفا بده ولی‌ رئیسه پیش دستی‌ کرد و تا مهدی اومد بهش ایمیل بزنه اون به مهدی ایمیل اخراج رو زد. اینجوری شد که دیگه مهدی موندگار شد تو کانادا و به دنبال کار. البته سیتیزنیش رو گرفت.

حالا تا اینجا رو داشته باشید تا بعد بقیه زندگیمون رو تعریف کنم. 

عروسی‌ به سال بعد موکول میشود

سلام دوستای گلم 

این دفعه دارم کولاک می‌کنم ها. به فاصله یه روز اومدم دارم مینویسم. نیکی‌ جون تهدیدت کار ساز بود خواهر. 

همه چیز داشت خوب پیش میرفت که یک اتفاق ناگوار افتاد خلاصه اون اتفاق این بود انتخابات ریاست جمهوری. خودتون تا تهش رو بخونید دیگه. آخرین شبی‌ که قرار بود فرداش بیام ایران یهو نصف شب بابام بهم زنگ زد که میدونی‌ چیه من یه مقدار نگرانم تو عمارات بمون برو پیش خالت تا ببینیم چی‌ میشه اوضاع آروم میشه یا نه. من و میگی‌ گفتم بابا من که کاری ندارم که نگران باشم ولی‌ خوب دیگه وقتی‌ پدر مادر‌ها نگرانند نمیشه رو حرفشون حرف زد. خلاصه رفتم عمارات خونه خالم. مهدی رو که کارد می‌زدی خونش در نمیومد. بنده خدا افتاد دنبال کار مرخصی و اینجور داستان‌ها که بتونه بیاد چند روز عمارات پیشم. بابام هم یه دو روز بعدش اومد عمارات که حضوری باهم حرف بزنه. میگفت تو این شرایط اصلا صلاح نیست شما تو ایران عروسی‌ بگیرین بیا یه عروسی‌ کوچیک اینجا بگیرین. من هم که گیر که نه من عروسی‌ بزرگ می‌خوام و اگه امسال نشد خوب میندازم سال دیگه. مهدی هم حالا این وسط فهمید حواسش نبوده پاسش باطل شده و باید پاس جدید بگیره خلاصه با هزار پارتی بازی‌ پاس رو سریع تر از معمول گرفت و اومد اونجا. بیچاره بابام برامون یه هتل رزرو کرد که اون چند شب رو با هم باشیم. وقتی‌ میرفت دیگه قاطی‌ بود که من اون سال ایران اومدنی نیستم و باید بساط عروسی‌ رو کنسل کنیم. حالا هم بابای من باغ گرفته بود و بیعانه داده بود هم بابای مهدی سالن گرفته بود. از طرفی‌ هم مامان بابای مهدی همش ناراحت بودند که خوب مهدی و من محرم نیستیم و وقتی‌ اون میاد پیشم با هم تنهاییم. بالاخره باز همگی‌ عقل‌ها رو رو هم ریختند و قرار شد یه عقد تو عمارات بگیریم و عروسی‌ رو بندازیم برای سال بعد. حالا باید من و خالم میافتادیم دنبال عاقد و بساط مراسم عقد که خوب کار آسونی نبود. اولین مشکل این بود که چون من و مهدی هیچکدوم ساکن عمارات نبودیم مسجد ایرانی‌‌های عمارات حاضر نمی‌شد ما رو عقد کنه. خالم گشت تو سفارت آشنا پیدا کرد و معاون اول سفیر زنگ زد مسجد که بابا این‌ها از اشناهای ما هستند و کارشون رو درست کنید ولی‌ مسجد زیر بار نرفت که نرفت. مجبور شدیم که وکالتی عقد کنیم و بعد که مهدی و خانواده درجه یکش و خانواده درجه یک ما بیان عمارات یه مراسم عقد کوچیک بگیریم. مهدی دوباره یه سر اومد عمارات و رفتیم حلقه و ساعت و طلا جواهر و اینجور داستان‌ها رو خریدیم و رفت که بعد از اینکه عقد شدیم برگرده برای مراسم. من هم با خالم افتادیم دنبال کار آزمایش‌های پیش از ازدواج و وکالتنامه و اینجور برنامه ها. کلا دو هفته وقت داشتیم که این کار‌ها رو انجام بدیم بفرستیم ایران که مهدی هم بره آزمایش بده (حتما باید آزمایش من همراهش می‌بود که از اون آزمایش بگیرن) و عقد کنند و بیان عمارات برا مراسم. رفتیم بیمارستان ایرانی‌‌ها و من آزمایش‌ها رو دادم و قرار شد دو روز بعدش بریم جواب بگیریم. وقتی‌ رفتیم جواب رو بگیریم خانومه گفت شما دارویی چیزی مصرف می‌کنید گفتم نه گفت باید آزمایش تکرار بشه گفتم آخه چرا گفت جواب آزمایش اعتیاد مثبته. شوهر خالم که پزشکه همراهم بود خودش رو معرفی‌ کرد و قرار شد با مسول ازمیشگاهشون صحبت کنه تو این وسط من یهو یادم افتادم که روز قبلش سر درد داشتم و استامینوفن کدیین خرده بودم. این خانومه هم هی‌ چپ چپ نگاه میکرد فکر کنم با خودش فکر کرده بود من معتادم ولی‌ نمی‌خوام جلو شوهر خالم بگم. حالا نه‌که ما خیلی‌ وقت داشتیم من مجبور بودم برم دو روز بعدش دوباره بیام آزمایش رو تکرار کنم. بعد نوبت به وکالتنامه رسید سفارت میگفت طبق قانون چون شما مقیم نیستید ما نباید براتون وکالتنامه صادر کنیم ولی‌ خوشبختانه کنسول رو صدا کردند و اون هم گفت چون امر خیره اشکال نداره. بعد فرستادیم ایران و مهدی رفت آزمایش‌ها رو داد و وکالتنامه رو باید از قبل می‌دادند به عاقد وقتی‌ بهش وکالتنامه رو داد گفت نه این وکالتنامه نوشته مهر نمیخواد نمیشه مهر حتما باید باشه و ارزش مادی داشته باشه. در ضمن من نوشته بود وکیلم میتونه در مورد شرایط ضمن عقد تصمیم بگیره گفتند نه خودت باید بنویسی‌ کدوم هاش رو می‌خوای وکیل همون‌ها رو امضا کنه. دوباره ما مجبور شدیم یه روز دیگه بریم سفارت یه وکالتنامه دیگه بدیم که من بگم مهرم یک سکّست که قبول کنند و شرایط ضمن عقد رو هم یکی‌ یکی‌ بنویسم که می‌خوام. ولی‌ این وکالتنامه آخری دیگه واقعا روزی دست مهدی رسید که بعد از ظهرش باید میرفت برای مراسم عقد.

خوب دوستان تا اینجا رو داشته باشید تا بیام بقیه‌اش رو بگم سعی‌ می‌کنم بازم زود بیام.

مهدی به ایران میرود

سلام دوستای گلم. 

واقعا من شما‌ها رو نداشتم چی‌ کار می‌کردم. اینقدر با پیغام‌های قشنگتون انرژی میگیرم که نگو.

نیاگارا خیلی‌ خوش گذشت موقع برگشت هم تو اتوبان ننداختیم و از خیابون‌های معمولی اومدیم که مسیر بیشتر طول بکشه. بعد هم که رسیدیم رفتیم یه رستوران هندی غذا خوردیم (ما جفتمون از غذای‌ هندی خیلی‌ خوشمون میاد). بعد مهدی گفت لازم نیست من رو برسونی تا خونه سعید این‌ها دم ایستگاه اتوبوس بزارم خودم میرم گفتم می‌خوای شب بیای پیشم همون شد که از اون شب مهدی دیگه بساطش رو جمع کرد خونه من بود تا روزی که رفت ایران. تنها چیزی که نگرانم میکرد این بود که هنوز به مامانش این‌ها نگفته بود و قرار بود بره ایران بگه البته خودش میگفت به خواهرش قبل از اینکه از من خواستگاری کنه گفته که از یکی‌ خوشش میاد. میدونین این فرهنگ عقب مونده ما یه مقدار آدم رو در اینجور مورد نگران میکنه. یه روز که باهم بودیم بابای مهدی زنگ زد و یادم نیست چی‌ شد که یهو شروع کرد مهدی رو نصیحت کردن که باید زودتر ازدواج کنی‌ و اگه ازدواج نکنی‌ دیر میشه و از اینجور حرف‌ها مهدی هم همش میگفت باشه چشم حالا بزارید بیام ایران شاید یه کاری کردیم باباش هم بنده خدا فکر میکرد مهدی داره مسخرش میکنه هی‌ میگفت جدی دارم باهات حرف میزنم مسخره نکن. من هم حالا صدای باباش رو میشنیدم مرده بودم از خنده. 

روزی که مهدی میرفت ایران خیلی‌ روز سختی بود خیلی‌ به هم عادت کرده بودیم و جدا شدن خیلی‌ سخت بود. قرار بود که مهدی بره ایران و یه زره یه زره مامانش این‌ها رو آماده کنه و بعدش بهشون بگه. وقتی‌ رسید ایران بهش زنگ زدم گفت دارم با بابام حرف میزنم بهت زنگ میزنم. دلم هزار راه رفت تا زنگ زد. گفتم چی‌ شد گفت به مامان بابام گفتم گفتم خوب اون‌ها چی‌ گفتند گفت هیچی‌ گفتند مبارکه. جزئیات قضیه هم این بوده که دلش طاقت نمیاره که چند روز صبر کنه همون شب به باباش میگه بابا میدونی‌ که تو خارج از ایران عین ایران نیست دختر پسر‌ها با هم دوست میشن و اگه از هم خوششون اومد با هم ازدواج میکنند من هم از یه دختر خانومی تو کانادا خوشم اومده و می‌خوام باهاش ازدواج کنم. باباش می‌پرسه ایرانی‌ یا خارجی‌. مهدی هم میگه ایرانی‌ و مثل اینکه شما پدرش رو میشناسین. و وقتی‌ اسم بابای من رو میگه باباش میگه مبارکه خیلی‌ خانواده محترمی هستند احترامشون رو نگاه در. 

تو صحبت‌هایی‌ که با هم کردیم قرار شد که مهدی یه روز بره خونمون که مامان بابام باهاش آشنا بشن. بعد از اون روز هم قرار شد یه روز مامان باباش مثلا برن خواستگاری. ولی‌ خوب چون من ایران نبودم مهدی گفت من هم نمیرم همون مامان بابام برند کافیه. قبلش هم کلی‌ به هر دو تا خانواده سپردیم در مورد عروسی‌ و مهر و اینجوری چیز‌ها حرف نزنند چون ما میخوایم خودمون تصمیم بگیریم. مهدی مامان باباش رو رسوند خونه ما و خودش نشست پایین تو ماشین و زنگ زد به من و کلی‌ حرف زدیم. طوری که مامانش این‌ها که فکر میکردند مهدی رفته چرخ بزنه هی‌ بهش زنگ میزدن که بگن بره دنبال‌شون ولی‌ خوب مهدی چون با من حرف میزده توجه نمیکنه بعد یهو از بالکن نگاه می‌کنن می‌بینن پایینه. خوشبختانه مراسم خوب انجام شده بود و به حرف ما هم توجه کرده بودند و هیچ حرفی‌ از عروسی‌ نزده بودند به طوری که وقتی‌ رفتند مامان بزرگ من گفته بود مطمئنید این‌ها اومده بودند خواستگاری. 

تا اینجا همه چیز به خوبی‌ و خوشی‌ گذشت و قرار شد بیفتیم دنبال تدارکات عروسی‌ که تابستون عروسی‌ برگزار کنیم. مشکل اول وقتی‌ ایجاد شد که بابای مهدی گفت من به هیچ عنوان حاضر نیستم پول عروسی‌ مختلت رو بدم اگه بخواین میتونید اول تو باشگاه جدا باشه شب هر جا خواستید برید مختلت بشید. من هم به هیچ عنوان زیر بار این داستان نمی‌رفتم چون تو دوستام چند مورد اینجوری بودند و میدونستم اصلا بهشون خوش نگذشته و به جز خستگی‌ هیچی‌ براشون نداشته. بیچاره بابام این وسط پا در میونی کرد و به بابای مهدی گفت من درک می‌کنم که شما یه روابطی دارید که نمی‌تونید تو عروسی‌ قاطی‌ جوابگوشون باشید ولی‌ ما هم روابطی داریم که تو عروسی‌ جدا نمی‌تونیم جوابگو باشیم پس ما برای دخترمون یه عروسی‌ قاطی‌ میگیریم و شما هم برای پسرتون یه عروسی‌ جدا. و خوب اینقدر این صحبت عاقلانه بود که بابای مهدی نتونسته بود چیزی بگه. بعد صحبت تاریخ عروسی‌ شد. قرار شد ما تاریخ عروسی‌ قاطی‌ رو مشخص کنیم و بابای مهدی یکی‌ دو هفته قبل یا بعدش عروسی‌ جدا رو بزاره. ولی‌ مهدی پاش رو کرد تو یه کفش که حالا که بابای من پول عروسی‌ که ما میخوایم رو نمیده باید عروسی‌ اون بعد از عروسی‌ قاطی‌ باشه که عروسی‌ اصلیمون بشه عروسی‌ قاطی‌. خلاصه بعد از کلی‌ دردسر بالاخره تاریخ عروسی‌‌ها مشخص شد. 

حالا تا اینجا رو داشته باشین. زود میام بقیه‌اش رو میگم (البته زود من رو که دیدین همش یه جورایی دیر میشه)

خواستگاری

سلام به دوستای صبورم. 

چند وقته این آقا ارشان من کلاس نق نق راه انداخته و از صبح تا شب نق میزانه طوری که مهدی که میاد خونه میندازمش بغل باباش و میرم قایم میشم یه زره نفس بکشم. خیلی‌ برام عجیبه چون همیشه بچه آرومی‌ بود حالا یا دندونش یا چیز دیگه خدا داند. هرچی‌ بهش میگم حرف بزن بگو چی‌ می‌خوای گوش نمیده. ه‌ه‌ه‌ه

حالا بقیه داستان خلاصه اون روز تو رستوران با مهدی نشستیم و از هر داری حرف زدیم. مهدی گفتش که تو این مدت دنبال کار میگشته ولی‌ اصلا نتونسته کار مرتبط با رشتش پیدا کنه حتا چون همه گفته بودند که تو کلگری کار زیاده یه سالی‌ هم کلگری بوده ولی‌ دیگه خسته شده و اومده که یکی‌ دو ماه تورنتو باشه که سه سال اقامتش پر بشه و بتونه برای سیتیزن شدن اقدام کنه و بعدش می‌خواد برگرده ایران. از این داستان که بگذریم خوب بیشتر از خاطرات وینزور حرف زدیم که یک هو مهدی پرسید راستی‌ از امیرعلی چه خبر گفتم خبر ندارم مدتیه که با هم نیستیم. گفت حالا که باهاش نیستی‌ می‌خواستم یه اعترافی بکنم من از اول تو رو دوست داشتم و می‌خواستم بهت پیشنهاد دوستی‌ بدم ولی‌ امیر خوب سریع تر عمل کرد و تو هم قبول کردی ولی‌ اون موقع‌ها هروقت امیر رو تو دانشگاه میدیدم حتما حال تو رو ازش می‌پرسیدم من که دهانم از تعجب باز مونده بود. اون شب گذشت و مهدی رو رسوندم خونه پسر عموش و برگشتم خونه. دوباره یه چند روزی ازش خبری نشد گفتم دیدی این هم عین بقیه پسر‌ها تو زرد از آب در اومد. تا اینکه یه روز زنگ زد که می‌خواد بره برا خودش خرید کنه که میره ایران نو نوار باشه و دوست داره من باهاش باشم که نظر بدم. با هم رفتیم یه مرکز خرید و یه مقداری لباس خرید (همش با سلیقه من) و بعد از خرید هم با هم رفتیم سینما و بعدش هم شام. مهدی بهم گفتش که هرچی‌ فکر میکنه میبینه هنوز هم من رو دوست داره و می‌خواست که با هم دوست شیم. من هم که دیگه مار گزیده شده بودم همش می‌گفتم میدونی‌ چیه رابطه از راه دور کار نمیکنه تو برو ایران با هم مثل دوستای معمولی در ارتباط باشیم بعد تابستون برا تعطیلاتم میام ایران اگه هنوز می‌خواستی دوست دختر دوست پسر شیم روش فکر می‌کنیم اگه هم نه که مشکلی‌ نیست. گفت خیله خوب می‌تونم تو این مدت که اینجام مثل دو تا دوست عادی با هم بگردیم که هم شاید نظر تو عوض بشه هم من تو این مدت تنها نباشم من هم قبول کردم. 

تو چند هفته‌ی بعد از این داستان ما تقریبا هر روز با هم می‌رفتیم بیرون و چون من مهدی رو تو خونم راه نمی‌دادم و اون هم خوب خونه پسر عموش بود و نمی‌تونست مهمون دعوت کنه همش می‌رفتیم بیرون و خوب چون زمستون‌های تورنتو سرده همش تو مرکز خرید بودیم و سینما و رستوران. فکر کنم هر فیلم مزخرفی که تو اون یکی‌ دو ماهه در اومده بود رو ما دیدیم. هفتهٔ قبل از ولنتاین مهدی بهم زنگ زد که ازت یه سوال داشتم. گفتم سؤالت چیه گفت میای با هم ولنتاین بریم نیاگارا. تعجب کرده بودم نمیدونستم چی‌ بگم. گفتم ما قراره دوست عادی باشیم فکر نمیکنم درست باشه ولنتاین باهم بریم نیاگارا. گفت به عنوان دو تا دوست عادی که ولنتاین کسی‌ رو ندارند باهاش باشند خوب میریم. گفتم دو تا دوست عادی دیگه گفت آره و من هم قبول کردم. دو سه روز بعد از این داستان با هم رفته بودیم یه فیلم مزخرف دیگه و چون زود رسیده بودیم و کار خاصی‌ نداشتیم من موبایلم رو در اوردم و یکی‌ یکی‌ اسم‌های توی موبایلم رو به مهدی نشون میدادم و توضیح میدادم کی‌ هستند تا رسیدم به شرکت بابام و خوب چون شخص نبود ردش کردم گفت این چی‌ بود گفتم شرکت بابام اینا گفتش میشه بپرسم بابت تو چه زمینه‌ای کار میکنه گفتم گفت بابای من هم همینطور شاید همدیگرو بشناسند. اسم شرکت باباش رو ازش پرسیدم و شب به محض اینکه رسیدم خونه زنگ زدم خونمون مامانم برداشت گفتم می‌تونم با بابا صحبت کنم گفت مهمون داریم میگم فردا بهت زنگ بزنه گفتم خوب نه ازش بپرس با فلان شرکت کار می‌کنید مامانم پرسید و بابام گفت قبلا اره الان چند سالیه که دیگه نه. گفتم بپرس آقای ... رو می‌شناسی‌ تا مامانم پرسید بابام گوشی رو گرفت ازش که چه خبره گفتم راستش دارم یه پسر بازی‌ کوچولو می‌کنم پسر آقای ... هستش. بابام گفت کدومشون احمد یا اصغر یا جعفر. گفتم نمیدونم گفت همین الان ازش بپرس به من خبر بده. من هم زنگ زدم به مهدی و گفت احمد دوباره زنگ زدم به بابام معلوم بود دم تلفن واستاده منتظر من گفتم احمد. گفت خیلی‌ آدم شریفیه. گفتش که سال ۹۸ با هم یه مسافرت کاری رفته بودند فرانسه (من اون سفر بابام رو یادمه چون سال جام جهانی‌ بود که ایران هم بود و بابام یکی‌ از مسابقه‌های ایران رو از نزدیک دیده بود نگو بابای مهدی هم باهاش بوده) گفتم یه خرده با خانواده ما فرق میکنند مذهبین. گفت مذهبی‌ خوبن به کسی‌ کاری ندارن. حرفم که با بابام تموم شد زنگ زدم به مهدی و براش تعریف کردم که چی‌ شده. 

فردای اون روز طبق معمول رفتم دنبال مهدی که باهم بریم بیرون ولی‌ آماده نبود و من به ناچار و به اصرار مهدی یه نیم ساعتی‌ رفتم خونه پسر عموش. هیچوقت اون روز رو یادم نمیره که چقدر معذب بودم. خانواده خوبی‌ به نظر می‌رسیدن پسر عموی مهدی یک زن چینی‌ داشت و دو تا دختر. البته خانومش فارسی یاد گرفته بود و با ما فارسی حرف میزد. بعد‌ها اینقدر باهاشون رفیق شدم که حتا وقتی‌ مهدی هم نبود میرفتم پیششون. اون روز با مهدی چند جا رفتیم و بعدش رسوندمش دم خونه یکی‌ از دوستاش وقتی‌ داشت پیاده میشد من رو یه ماچ کرد و زودی رفت. بعد‌ها خودش میگفت تا وارد خونه دوستش شده گفته بالاخره ماچش کردم. باز هم به نقل از مهدی اون شب وقتی‌ مهدی برگشته بود خونه پسر عموش بهش گفته بود من نمیدونم تو قصد ازدواج داری یا نه ولی‌ اگه قصد ازدواج داری بهتر از این پیدا نمیکنی‌ روش فکر کن که اگه از دستش بدی بعدا پشیمون میشی‌. 

روز قبل از ولنتاین مهدی بهم زنگ زد که مطمئن بشه برنامه برقراه. من دوباره تاکید کردم که دو تا دوست عادی دیگه. یهو گفت اصلا میدونی‌ چیه من تصمیم خودم رو گرفتم می‌خوام با تو ازدواج کنم تو چی‌ میگی‌.من شوکه شده بودم گفتم بهت خبر میدم و قطع کردم. از اون شب تا فردا ظهرش که با مهدی قرار داشتم به هزار نفر زنگ زدم و مشورت گرفتم. فرداش وقتی‌ میرفتم دنبال مهدی که بریم نیاگارا تصمیم خودم رو گرفته بودم یه کارت براش گرفتم و یه بسته شکلات. وقتی‌ سوار ماشین شد گفت خوب جواب میدی یا هنوز باید فکر کنی‌ گفتم اگه بری ایران مامانت اینا قبول نکنن چی‌ گفت من تصمیمم رو گرفتم چاره‌ای ندارن بچه که نیستم. بعد گفت این یعنی تو قبول کردی و من فقط خندیدم. 

دیگه فکر کنم هیجان داستان تموم شد. ولی‌ خوب چون زندگی‌ ما نمی‌تونه بی‌ حادثه پیش بره از اون روز تا وقتی‌ عروسی‌ کردیم و زندگیمون یه زره مستقر شد و ارشان اومد چند تا ماجرای دیگه هم داشتیم که حالا به زودی (اگه ارشان بزاره) براتون تعریف می‌کنم. الانم برم تا خوابه وبلاگ اون رو هم آپ کنم چون مهدی نوشته براش من اگه ننویسم خیلی‌ دیگه عقبم 

پایان یک فصل و شروع فصلی دیگر  

خوب دوستان ببخشید بابت تاخیر مجدد. میدونین دیگه خودم هم از خودم نا  امید شدم هروقت به خودم قول میدم تند تند بنویسم باز هم یه چیزی میشه که نشه. من و تحمل کنین دیگه خیلی‌ هم از داستانم نمونده موندم بعدش چی‌ بنویسم چون الان با وجود بچه و خونه نشینی زندگی‌ روزمرم خیلی‌ هم جذاب نیست. آهان راستی‌ شناسنامه و پاسپورت ایرانی‌ ارشان هم بالاخره درست شد. 

حالا ادامه داستان. بعد از اینکه با امیر بهم زدم خیلی‌ تنها شدم. بعضی از دوستام مثل سامان ترجیح دادند که بیشتر با امیر بگردند تا من و خوب چون هرجا اون بود من نمی‌رفتم (چون اگه این کار رو نمیکردم نمیتونستم فراموشش کنم) خیلی‌ تنها بودم. دوباره عین اوایل اومدنم به کانادا دپرس شده بودم همش فکر می‌کردم دیگه کسی‌ رو پیدا نمیکنم و از این داستان ها. همش کارم گریه بود و زاری فکر می‌کردم چه اشتباهی‌ کردم حداقل اون‌جوری یکی‌ بود که وقتم رو باهاش بگذرونم حالا عاشقم نبود که نبود. تو این حال و هوا بودم که یهو سر و کلّه وحید تو فیس‌بوک پیدا شد. برای فوق رفته بود انگلیس و بعد از اینکه درسش تموم شده بود داشت تو لندن کار میکرد. یه دو سه هفته‌ای با هم تلفنی حرف زدیم و قرار شد یا من برم اونجا یا اون بیاد کانادا که همدیگرو بعد از این چند سال از نزدیک ببنیم و اگه دیدیم همه چیز بر وفق مراد دوستیمون رو جدی‌تر کنیم. سفارت کانادا به اون ویزا نداد و به ناچار من راهی‌ انگلیس شدم. به مامانم این‌ها هم نگفتم چون اگه میفهمیدند حتما شدیدا مخالفت میکردند. یک هفته‌ای انگلیس بودم در ظاهر همه چیز خیلی‌ خوب پیش رفت حتا من رو برد شهری که مامان باباش بودند و به اون‌ها معرفیم کرد. بعد در مورد این صحبت کردیم که برا من تو انگلیس کار هستش و می‌تونم یه ویزا موقت دو ساله بگیرم برم اونجا تا ببینیم چی‌ میشه و از این داستان ها. وقتی‌ برگشتم کانادا بهم گفت من هرچی‌ فکر می‌کنم این دوستی‌ امکانش نیست من باز در کف این نحوه فکر آقایون مونده بودم. گفتم بابا تو که اونجا چیزه دیگیی‌ میگفتی‌ گفت نه نمیشه. با این داستان دپرسی من دو چندان شد دیگه مطمئن بودم که تا آخر عمر قراره تنها بمونم. تو همون شرایط بود که خبردار شدم بابام داره برای عروسی‌ دختر یکی‌ از دوستاش میره لندن بهش گفتم من هم می‌خوام بیام اونجا ببینمت اول یه کم تعجب کرد ولی‌ وقتی‌ دید من زدم زیر گریه و بهش گفتم شرایط روحیم اصلا خوب نیست گفت حتما بیا ببینم چته. تو انگلیس یکی‌ دو بار وحید رو هم دوباره دیدم میگفت اگه تو بخاطر من بیای انگلیس من فکر می‌کنم حتما این رابطه باید به ازدواج بکشه و هیچوقت نمیتونم درست تصمیم بگیرم که واقعا ما بهم میایم یا نه. و خوب من به هیچ عنوان حاضر به رابطه بین کشوری (یا به قول خارجی‌‌ها long distance نمی‌شدم). کلی‌ هم با بابام حرف زدم بهش گفتم تو همیشه به ما یاد دادی بریم دنبال عشق. ولی‌ الان میبینم اون آدم‌هایی‌ که عشق رو کنار گذاشتند و دنبال منافعشون رفتن موفقتر هستند مثلا دنبال پول بودند با یه آدم پولدار ازدواج کردند به پول رسیدند یا دنبال زندگی‌ خارج هستند با یکی‌ که خارج از ایران ازدواج میکنند و میان حتا اگه اون ازدواج بعد‌ها به طلاق بکشه چون عاشق نبودند اندازه من اذیت نمی‌شن و اون چیزی رو هم که میخواستن رو از دست ندادند. بابا جواب قشنگی‌ بهم داد که هیچ وقت یادم نمیره گفت دیدی وقتی‌ آدم عاشق وقتی‌ به عشقش نگاه می‌کنه دلش هری‌میریزه گفتم آره گفت دیدی وقتی‌ عشقش یه خار تو پاش رفته همه کار میکنه که اون کمتر زجر بکشه گفتم آره گفت فکر می‌کنم این احساسات قشنگ رو اون آدمهایی که تو گفتی‌ هیچوقت تجربه میکنند گفتم نه. گفت آره وقتی‌ عشق به شکست مینجامه آدم خیلی‌ اذیت میشه ولی‌ ارزش اون روزهای قشنگی‌ رو که با هم گذروندین رو داره. الان وقتی‌ یه وقت مهدی رو نگاه می‌کنم و دلم غنج میره یاد اون حرف اون روز بابام میفتم و خوشحالم که با عشق ازدواج کردم. 

وقتی‌ برگشتم کانادا کمی‌ حالم بهتر بود به هر حال تنهایی‌ کمی‌ اذیتم میکرد ولی‌ بابا به یکی‌ از همکارانش که خانوادش تورنتو بودند گفته بود من تنهام و ازشون خواسته بود هوای من رو داشته باشن برای همین خیلی‌ روز‌ها میرفتم پیش اون‌ها (خانواده اورنگ) یه دختر داشتند به اسم نازنین که یه چند سالی‌ از من کوچیک تر بود و دانشجو بود و یه پسر به اسم نیما که یک سال از من کوچکتر بود و اون هم مثل من تازه فارق التحصیل شده بود. تو همین روز‌ها بود که یه روز که تو فیس‌بوک بودم دیدم مهدی نوشته new year in toronto. همون لحظه براش پیغام فرستادم که چه خوب اومدی حتما با من تماس بگیر که همدیگرو ببینیم. نگو اون هم آنلاینه سریع جواب داد که حتما شمارت رو بده اومدم بهت زنگ میزنم و من هم شماره رو براش نوشتم. 

یه چند روزی از تاریخی‌ که مهدی گفته بود میرسه به تورنتو گذشته بود و خبر ازش نبود. گفتم این هم مثل بقیه من رو سر کار گذشته که یه روز زنگ زد با هم قرار گذشتیم که من برم دنبالش دم خونه پسر عموش و با هم بریم شام بیرون. رفتم دنبالش و بعد از کلی‌ چرخ زدن تو شهر چون نمیدونستیم کدوم رستوران بریم بالاخره سر یه رستوران به توافق رسیدیم. تو راه مهدی دار مورد استاد وینزرش که یه دختر ایرانی‌ بود و هم من هم مهدی خیلی‌ ازش بدمون میومد حرف میزدیم به محض اینکه وارد رستوران شدیم دیدیم دوست صمیمی‌ استاد مهدی اونجا نشاسته قیافه من و مهدی حسابی‌ خنده دار بود. 

تا اینجا رو داشته باشین که قسمت بعد میگم چی‌ شد که مهدی به من پیشنهاد ازدواج داد

پایان آزاد و امیر

خوب دوستای گلم ببخشید یه زره دیر شد حالا ادامه ماجرا.

میدونین وقتی‌ یه رابطه به اونجایی برسه که من و امیر رسیدیم دیگه هرکاریش بکنی‌ درست نمیشه. دیگه عین اول دوستش نداشتم ولی‌ بعد از این همه سال که باهاش بودم بهم زدن هم برام سخت بود حتا فکر اینکه اون هم بخواد بهم بزنه دیوونم میکرد. 

اون سال کریسمس من اومدم ایران. آزاد در ظاهر همون آدم  همیشگی‌ بود. همون روز اول اومد دیدنم و برخوردش با قبل هیچ فرقی‌ نداشت ولی‌ برام تعریف کرد که تو این چند ماهه با یه دختری دوست شده ولی‌ بهش گفته که من رو دوست داره و هروقت با کسی‌ دوست میشه به محض اینکه من میام ایران دوباره احساسات قدیمی‌ فوران میکنه و مجبور میشه بهم بزنه. و اینکه دوباره همون روز قبل از اینکه بیاد دیدن من باهاش بهم زده. و خوب طبق معمول همیشه من بهش گفتم که دوست پسر دارم و اون هم باید به فکر خودش باشه و نباید خودش رو فدای من بکنه. اون روز گذشت تا اینکه یه چند روز بعدش دعوت بودیم خونه پگاه ( از دوستانی که باهاش کلاردشت رفته بودیم) وقتی‌ رسیدم اونجا دیدم اون دختره که آزاد میگفت باهاش دوست بوده و بهم زده هم اونجاست. خیلی‌ تعجب کردم از اون بیشتر از این تعجب کردم که آزاد حتا سلام علیک درست حسابی‌ هم با من نکرد. این داستان تو روزهای آیندش خیلی‌ تکرار شد که هروقت من و آزاد باهم بودیم همون آزاد همیشگی‌ بود ولی‌ هروقت تو جم بودیم با اینکه میگفت با ندا بهم زده ندا هم حضور داشت و رفتار آزاد با من عین غریبه‌ها میشد. حتا در این حد که من با کمک یه عده از بچه‌ها برای آزاد تولد سورپایز گرفتیم و چون من حدس میزدم که تولد لوو رفته کادوم رو قبل از تولد بهش دادم و گفتم که چون تولد نمی‌گیری من دیگه همون‌جوری بهت کادوت رو میدم. (یه چند تا از کتاب‌هایی‌ بود که میدونم خیلی‌ دوست داشت داشته باشه). شب تولد که شد بعد از اینکه سورپایز شد و همه بهش کادو دادند از همه تشکر کرد ولی‌ حتا یک کلمه نگفت که نسیم مرسی‌. حتا علی‌ و تایماز گفتند آزاد باید از نسیم تشکر کنی‌ همه این برنامه‌ها رو نسیم ریخته باز هم هیچی‌ نگفت. تا اینکه فرداش ندا زنگ زد خونمون خودش رو معرفی‌ کرد و بعد از سلام احوال پرسی‌ گفت یه سوال داشتم. آزاد تو این چند وقته خونه شما اومده؟ من که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم که این چه سوالیه گفتم اره چند بر. گفت به تو چیزی در مورد من گفته گفتم اره. ولی‌ دیگه توضیح ندادم که چی‌ گفته گفت میشه امشب با من و آزاد بیای رستوران من هم از همه جا بی‌خبر قبول کردم. وقتی‌ وارد رستوران شدم از قیافه آزاد فهمیدم انتظار دیدن من رو ناداشته. بعد از سلام احوال پرسی‌ خیلی‌ تصنعی یه چند ثانیه سکوت ندا گفت نسیم تو امروز گفتی‌ آزاد خونتون اومده گفتم آره گفت تو این دفعات هیچ بر نگفت من دوست دختر دارم و دوست دخترم خوشش نمیاد من بیام اینجا. من چشمم چهار تا شده بود. گفتم مگه شما بهم نزدین؟ گفت که به تو گفته با من بهم زده. قبل از اینکه من چیزی بگم آزاد برگشت گفت نسیم چرا دوروغ میگی‌ من کی‌ اومدم خونتون من مگه پای تلفن بهت نگفتم با یکی‌ دوست شدم. من و میگی‌ هر چیزی رو می‌تونستم تحمل کنم ولی‌ اینکه اون دوروغ بگه بعد به من تهمت بزنرو نه. گفتم یعنی نتیجه این همه سال دوستی‌ اینه که به من تهمت دروغگو بودن بزنی‌ اومدم بیرون. انگار دنیام رو سیاه کرده بودند. توی دنیا تنها پسری که ازش انتظار نداشتم که اینجوری باشه آزاد بود. اون‌ها هم چند دقیقه بعد اومدند و ندا پیاده رفت که بره تاکسی بگیری آزاد هم یه نگاهی‌ به من کرد و گفت راضی‌ شودی. تا به امروز من موندم که این وسط گناه من چی‌ بود. حتا وقتی‌ داشتم ازدواج می‌کردم به آزاد زنگ زدم و گفتم که دارم ازدواج می‌کنم گفتم ما قرارمون این بود که هرچی‌ شد باهم دوست باشیم. در ظاهر خندید و تبریک گفت. یک ماه بعد خبر رسید که اون هم رفته خواستگاری ندا و عقد کردند. برای عروسیم دعوتش کردم نیومد برادرش اومد گفت آزاد دیوونه شده بی‌خیال. وقتی‌ ارشان رو حامله شدم براش تو فیس‌بوک پیغام گذشتم و خبر دادم هیچ جوابی‌ نداد. وقتی‌ پدرش فوت شد تسلیت گفتم به همه جواب داد الا من. نمیدونم واقعا اگه اشتباه از من بوده بهم بگید چون واقعا تا به امروز من درک نمیکنم که چرا نه تنها هیچوقت ازم معذرت نخواست بلکه طوری برخورد میکنه که انگار من مقصرم. و از طرفی‌ بعضی از دوستی‌‌ها اینقدر عمیقا که آدم دلش نمیاد همه پل‌ها رو خراب کنه برا همین همه تلاشم اینه که پل‌ها رو نگاه دارم که اگه یه وقت سرش به سنگ خورد راهی‌ برای آشتی‌ باشه. 

وقتی‌ برگشتم کانادا فهمیدم که سامان هم که درسش تموم شده بود تو تورنتو کار پیدا کرده و داره میره و من واقعا میموندم تنهای تنها. اون دو ماهی‌ هم که با امیر حرفش رو زده بودیم تموم شده بود ولی‌ هیچکدوم هیچی‌ نمیگفتیم و در ظاهر همه چیز مثل قبل پیش میرفت. بالاخره من هم درسم تموم شد و تو تورنتو کار پیدا کردم. دیگه از خوشی‌ نمیدونستم چی‌ کار کنم. یه خونه اجاره‌ کردم و یه ماهی‌ که از تعطیلاتم مونده بود رو رفتم ایران.

وقتی‌ از ایران برگشتم زنگ زدم به امیر با اینکه میدونست من اون روز برمی‌گردم نه دنبالم اومده بود نه تلفن هاش رو جواب میداد. بعد از دو سه ساعت زنگ زد که رفته بودم با یکی‌ از دوستام اسکی. گفتم خوب همدیگرو ببینیم گفت یه آدرس میدم بیا اونجا. معلوم شد که آقا خونه خریده بدون اینکه به من بگه. مامانش اینا که تو اون روزها هیچ کمکی‌ نمی‌کردند حالا شده بودند پدر و مادر نمونه سال و پول فرستاده بودند که ایشون هم ماشین بخره هم خونه. تازه چه خونه‌ای یه خونه بزرگ ۴ خوابه. وقتی‌ ازش پرسدیم چرا حالا اینقدر بزرگ گفت مامانم اصرار داشته حتما ۴ خوابه باشه. (احتمالا برای سه تا پسر‌ها و خود مامان جونشون). یه یکی‌ دو ماهی‌ باز به همین منوال گذشت و من که کارم نیمه وقت بود دو روز در هفته مشغول بودم و بقیه‌اش هم یه وقت‌هایی‌ به عنوان معلم ذخیره میرفتم سر کلاس یه وقت‌هایی‌ هم به تنبلی و با امیر و سامان میگذشت. راستی‌ سامان اومده بود تو همون ساختمونی که من بودم یه جا خریده بود و شده بودیم همسایه. یه روز که خونه امیر بودم دیدم یه سری sms براش میاد که از من مخفی‌ میکنه حدس زدم پای کس دیگیی‌ در میونه ولی‌ غرورم هم اجازه نمیداد رو در رو کنم گفتم یه سوال بپرسم گفت بپرس گفتم تو هنوز من رو دوست داری اول سکوت کرد بعد گفت دوست دارم اره. گفتم یعنی عاشقم نیستی‌ گفت نه. گفتم پس خداحافظ و اومدم بیرون و بعد از اون روز دیگه ندیدمش. بعد‌ها فهمیدم که حدسم درست بوده و آقا با خواهر دوست دختر سابقش دوست شده بود. 

خوب دوستان من برم به ارشان شیر بدم و بخوابم. فعلا بوس تا بعد. 

مادر فولاد زره

سلام دوستان 

قول داده بودم که زودی بیام دوباره بنویسم. دیدین به قولم عمل کردم.

اون سال وقتی‌ برگشتم ویندزر انگار باز سال اوله همه دوستام به غیر از سامان از اونجا رفته بودند ثمین با شوهرش رفته بود واترلو. امیر که تورنتو بود. نسیم و بهناز بودند ولی‌ نزدیک دفأعشون بود سرشون حسابی‌ شلوغ بود. بهمن درسش تموم شده بود رفته بود تورنتو پیش خواهرش تا کار پیدا کنه. پیمان (دوست پسر بهناز) برای دکترا رفته بود مونترال. پریسا که به خاطر داستان طلاقش رابطش رو با من قطع کرده بود. پیمان شوهر سابقش هم دوباره ازدواج کرده بود به گفته خودش دلش نمی‌خواست پای افراد مجرد تو زندگی‌ جدیدش باز بشه. خوشبختانه دوره معلمی اینقدر سنگینه که دار طول هفته خیلی‌ هم وقت نداشتم آخر هفته‌ها هم هر هفته میومدم تورنتو پیش امیر. واقعا دیگه کمر درد گرفته بودم از بس تو جاده بودم. اواسط تابستون برادر امیر که انگلیسه چون درسش تموم شده بود و برای امتحان ورودی یه دوره‌ای داشت درس می‌خوند اومد کانادا پیش امیر. یه ماه بعدش هم سر و کله مامانش پیدا شد. 

برادرش خیلی‌ پسر باحالی‌ بود. ما کلی‌ با هم جور شده بودیم و دائم به امیر میگفت بابا این دوست دختر رو از کجا پیدا کردی. از وقتی‌ هم که حرف اومدنه مامانه شد گفت دیگه جای من اینجا نیست باید برگردم انگلیس. وقتی‌ علتش رو پرسیدم گفت من از ۱۸ سالگی تنها بودم و دیگه نمیتونم تحمل کنم یکی‌ بهم بگه تو زندگی‌ باید چی‌ کار کنم. واقعا هم مامانش که اومد دو هفته‌ای بود و به بهانه اینکه امتحان جلو افتاده برگشت انگلیس. امیر به من گفت تا مامانم اینجاست دیگه نمیتونی‌ بیای شب‌ها پیش من بمونی. یه بار که خیلی‌ تنهایی‌ بهم فشار اورد تو ویندزر یه هتل گرفتم تورنتو و رفتم تورنتو که حداقل دار طول روز ببینمش. مثل اینکه مامان امیر ازش پرسیده بود که من کجا شبا میمونم اون که گفته بود هتل مامانش گفته بود دفعهٔ دیگه بگو بیاد اینجا. من که حسابی‌ خوشحال شده بودم به امیر می‌گفتم دیدی بیخودی دار مورد مامانت بد میگفتی‌.  مامان به این خوبی‌ داری. خلاصه از هفته‌ی بعدش میرفتم خونش تازه کلی‌ هم مامانش رو میبردم این ور اونور. یه بار مامانش گفت دوست دارم یه بار که میری ویندزر باهات بیام. من هم برا همون هفته دعوتش کردم که دوشنبه با هم بریم و جمعه برگردیم. دار ظاهر همه چیز خوب بود تا اینکه تو راه برگشت یهو نه گذشت نه برداشت برگشت گفت تو فرهنگ ما دختر می‌شینه خونه تا بیان خواستگاریش حالا دوست پسر داری این یه داستان هر هفته هم که میای عین دختر‌های خراب خونش پلاس میشی‌. دیگه هیچ حرفی‌ بین ما رد و بدل نشد تا تورنتو. رسوندمش خونه امیر و خودم رفتم خونه یکی‌ از همکار‌های پدرم که تورنتو زندگی‌ میکردن. اون سه روز همش فکر می‌کردم این زنیکه چجوری به خودش اجازه داده با من اینجوری حرف بزنه اون روزی که به پسرش میگفت ما بهت پول نمیدیم که اگه من نبودم پسرشون باید کنار خیابون می‌خوابید. امیر زنگ زد که چرا نیومدی نمیدونستم چی‌ بهش بگم گفتم این‌ها دعوتم کرده بودند حالا صبح میام ببینمت. صبح رفتم دم خونشون گفت هنوز آماده نیستم یه دقه بیا بالا. قرار بود با هم ناهار بریم بیرون ولی‌ وقتی‌ رفتم بالا دیدم مامانش داره آشپزی میکنه یواش بهش گفتم مگه ما ناهار نمیریم بیرون گفت چرا گفتم پس چرا مامانت داره آشپزی میکنی‌ رفت به مامانش گفت مامان زحمت نکش (تازه داشت پیاز تفت میداد) ما ناهار رو بیرون هستیم یهو مامانش شروع کرد هوار کشیدن که سکان زندگیت رو دادی دست یکی‌ دیگه برات میچرخونه. این دختره کی‌ هست که به تو بگه ناهار رو باید کجا بخوری. من سرم رو انداختم پایین اومدم تو راهرو وایستادم امیر هم یه چند دقیقه بعدش اومد هیچی‌ نداشتیم به هم بگیم هر جفتمون تو شک بودیم. 

همون هفته مامانش برگشت ایران. و من یه چند روز بعدش اومد تورنتو پیش امیر. ولی‌ دیگه اون امیر سابق نبود. یه شب که باهم رفته بودیم بیرون. گفت باید با هم حرف بزنیم. گفتم چیه؟ گفت من فکر نمیکنم این رابطهٔ ما به جایی‌ برسه من تو رو خیلی‌ دوست دارم ولی‌ تو دوست داری ازدواج کنی‌ و من اصلا آمادگیش رو ندارم. من دیوانه هم شروع کردم به خواهش و تمنا که بیا یه دو ماه دیگه امتحان کنیم ببینیم چی‌ میشه من میدونم نظرت عوض میشه اون هم خوب فکر کنم چون به من مدیون بود قبول کرد. 

این اتفاق مصادف بود با اولین کارآموزی من. هر روز کارم شده بود که تو راه مدرسه که کار آموزی داشتم (یه ساعت تا خونم فاصله بود) گریه می‌کردم می‌رسیدم اونجا خوب باید الکی‌ می‌خندیدم دوباره تو راه برگشت گریه می‌کردم تا شب. نمیدونستم کجای کار رو اشتباه کردم من که این همه به این آدم خوبی‌ کرده بودم حالا نتیجه خوبیهام این بود. میدونید مامان امیر دوست داشت همه پسرهاش رو تو کانادا جمع کنه و خودش رو هم هرجوری شده برسونه اینجا و همه به خوبی‌ خوشی‌ باهم زندگی‌ کنند. برادر امیر هم این رو میدونست که خیلی‌ سریع دار رفت چون اگه میموند مامانه یه جورایی اینجا نگهش میدشت. 

از اونجایی که دنیا دار مکافاته. هنوز کریسمس نشده بود که خبر رسید که مادر بزرگ امیر فوت شده ( مادر مامانش) از اونجایی که شوهر این خانوم شوهر دومش بود و پدر بزرگ واقعیی‌ امیر نبود بین خواهر برادرهای ناتنی سر ارث و میراث دعوا شد تو این وسط بابا بزرگ واقعیی‌ امیر قانقاریا گرفت ولی‌ این‌ها اینقدر حواسشون به دعواهاشون بودند که خیلی‌ دیر متوجه شدن و اول پای بنده خدا رو قطع کردند و بعد هم فوت شد. بعد هم که دعوا‌ها به نتیجه رسید و یه پول حسابی‌ دستشون اومد. دایی امیر که مجرد هم بود اون پول رو برداشت و باهاش مواد خرید و معتاد شد و افتاد رو دست مامان امیر. من هیچوقت از غم کسی‌ خوشحال نشدم. هیچوقت هم نفرین نکردم کسی‌ رو ولی‌ بارها تو زندگیم دیدم که افراد نتیجه عملشون رو تو همین دنیا می‌بینند هرچند ممکنه خودشون متوجه نباشن. من خودم فکر می‌کنم این روزهایی که سر من اومد نتیجه این بود که وقتی‌ پریسا با پیمان مشکل داشت من حمایتش نکردم. 

دیگه خیلی‌ نوشتم. مهدی داره بزور ارشان رو میخوابونه به من گفت برو پستت رو تموم کن بیا. منم دیگه دیدم دار دیزی بازه حسابی‌ نوشتم

روز خوبی‌ داشته باشید