یک ماه در ایران

سلام بار همگی.
یه روز به خودم استراحت دادم. راستش کمی مچم درد میکرد فکر کردم شاید یه دلیلش همین تایپ کردن روی کامپیوتر باشه. به هر حال حالا بقیه داستان.
بالاخره اوضاع کمی آروم گرفت و فرودگاه تورنتو یواش یواش دوباره فعالیتش رو آغاز کرد من و بابا هم مجبور شدیم با یه بلیط جدید به ایران برگردیم چون خط هوایی ایتالیا که ما باهاش اومده بودیم هنوز پروازهاش رو برقرار نکرده بود و من اگه میخواستم به امتحان عملی برسم باید زودتر میرفتم ایران. یک ماهی ایران بودم که به غیر از دو روزی که به امتحان عملی گذشت (یه روز آزاد یه روز هم سراسری) بقیهاش رو به حال و حول گذروندم به خصوص که مامان هم نبود و بابا هم صبح میرفت سر کار ۷ شب میومد. اما چند تا اتفاق سرنوشت ساز هم برام افتاد.
از روزی که دوباره برگشته بودم ایران خشایار روزی چند دفعه زنگ میزد که میخوام ببینمت و من هر دفعه به یه بهانهای میپیچوندمش تا اینکه یه روز که یحیی هم خونمون بود زنگ زد من اولش جواب تلفنش رو نمیدادم ولی اینقدر زنگ زد که مجبور شدم گفت پایین دم در خونتونم و اگه همین الان نیای پایین با خودم قرص دارم اینقدر میخورم که بمیرم وحشت کرده بودم یحیی گفت بهش بگو بیاد بالا من باهاش حرف میزنم. من هم همینکار رو کردم. خشایار که اومد بالا و یحیی رو دید اولش خیلی شوکه شد ولی خوب سعی کرد مودب باشه یحیی بردش تو اتاق و یه یک ساعتی با هم حرف زدند من تا به امروز هم نمیدونم که تو اون اتاق چی گفتند و چی شد ولی وقتی اومدن بیرون خشایار باهام دست داد و خداحافظی کرد و رفت و یه دو سالی دیگه من ازش هیچی نشنیدم.
و اما اتفاق دوم. اون یک ماه یحیی خیلی میومد خونه ما پیش من. ولی همش حس میکردم که یه وقتایی یه تلفنهایی بهش میشه که قطع میکنه یا اینکه همیشه تو خونه ما موبایلش رو سایلنته. یه روز از اون روزهایی که هی تلفنش زنگ میخورد و اون به بهانه اینکه یه آدم کنست که این ازش خودش نمیاد جواب نمیداد وقتی رفته بود دستشویی رفتم سر موبایلش و شماره رو ورداشتم. فرداش زنگ زدم به اون شماره و یه دختر خانومی گوشی رو برداشت. خودم رو معرفی کرد و قرار گزاشتیم که من برم خونه اون دختر خانوم که از غذا خیلی هم به ما نزدیک بود که با هم حرف بزنیم. معلوم شد که آقا دو هفتس که با این دختره دوست شده. (راستی این دختره اسم هم داره اسمش صنم بود) اتفاقا من اونجا بودم که زنگ زد به دختره اون هم خیلی عادی باهاش حرف زد که بو نبره. من هم خوب گوش دادم و بعضی تیکه کلامهاشون رو یاد گرفتم در ضمن اون روزها آهنگ نسترن فرشید امین خیلی باب شده بود و صنم میگفت هروقت این آهنگ رو میذاشته یحیی عصبانی میشده. خلاصه اون روز عصر که یحیی اومد خونمون من هم آهنگ نسترن رو گذشتم و پرسیدم این آهنگ رو دوست داری؟ گفت نه خیلی گفتم نمیدونم چرا من رو یاد تو میندازه شاید برای همینه که ازش خوشت نمیاد. یکی دو تا از اون تیکه کلامهایی هم که بین خودش و صنم بود تحویلش دادم شوکه شده بود.گفت تو چت شده امروز؟ گفتم هیچی یه دوست جدید پیدا کردم که چشمم رو به روی خیلی چیزها باز کرد. گفت تو صنم رو دیدی؟ گفتم پس میدونی چی کار کردی؟ خلاصه به منت کشی افتاده بود. یه یکی دو هفتهای همش منت کشی کرد تا من خر شدم و قبول کردم که دیگه این کار رو تکرار نمیکنه. این وسط همه دوستهامون هم متوجه شده بودند و خوب همه طرف من بودند.
بالاخره یک ماه هم تموم شد و من باید دوباره به کانادا بار میگشتم با این خیال که سال بعد که برمیگردم همه چیز همینجوری میمونه و چه خیال بیهودهای.








من نسیمم و ۳۰ سالمه سال ۱۳۸۸ با همسرم مهدی ازدواج کردم و امسال که سال ۹۱ هستش ارشان به جمعمون اضافه شد. سالها پیش وقتی تازه دبیرستان رو تموم کرده بودم خیلی دوست داشتم بنویسم ولی کار و دانشگاه این فرصت رو ازم گرفت ولی حالا دوباره میخوام بنویسم از خودم، از خانوادم و شاید هر از چندگاهی هم یکی دو تا داستان تا ببینیم چی پیش میاد