یک ماه در ایران


سلام بار همگی‌.

یه روز به خودم استراحت دادم. راستش کمی‌ مچم درد میکرد فکر کردم شاید یه دلیلش همین تایپ کردن روی کامپیوتر باشه. به هر حال حالا بقیه داستان.

بالاخره اوضاع کمی‌ آروم گرفت و فرودگاه تورنتو یواش یواش دوباره فعالیتش رو آغاز کرد من و بابا هم مجبور شدیم با یه بلیط جدید به ایران برگردیم چون خط هوایی‌ ایتالیا که ما باهاش اومده بودیم هنوز پروازهاش رو برقرار نکرده بود و من اگه می‌خواستم به امتحان عملی‌ برسم باید زودتر میرفتم ایران. یک ماهی‌ ایران بودم که به غیر از دو روزی که به امتحان عملی‌ گذشت (یه روز آزاد یه روز هم سراسری) بقیه‌اش رو به حال و حول گذروندم به خصوص که مامان هم نبود و بابا هم صبح میرفت سر کار ۷ شب میومد. اما چند تا اتفاق سرنوشت ساز هم برام افتاد. 

از روزی که دوباره برگشته بودم ایران خشایار روزی چند دفعه زنگ میزد که می‌خوام ببینمت و من هر دفعه به یه بهانه‌ا‌ی میپیچوندمش تا اینکه یه روز که یحیی‌ هم خونمون بود زنگ زد من اولش جواب تلفنش رو نمی‌دادم ولی‌ اینقدر زنگ زد که مجبور شدم گفت پایین دم در خونتونم و اگه همین الان نیای پایین با خودم قرص دارم اینقدر میخورم که بمیرم وحشت کرده بودم یحیی‌ گفت بهش بگو بیاد بالا من باهاش حرف میزنم. من هم همینکار رو کردم. خشایار که اومد بالا و یحیی‌ رو دید اولش خیلی‌ شوکه شد ولی‌ خوب سعی‌ کرد مودب باشه یحیی‌ بردش تو اتاق و یه یک ساعتی‌ با هم حرف زدند من تا به امروز هم نمیدونم که تو اون اتاق چی‌ گفتند و چی‌ شد ولی‌ وقتی‌ اومدن بیرون خشایار باهام دست داد و خداحافظی کرد و رفت و یه دو سالی‌ دیگه من ازش هیچی‌ نشنیدم. 

و اما اتفاق دوم. اون یک ماه یحیی‌ خیلی‌ میومد خونه ما پیش من. ولی‌ همش حس می‌کردم که یه وقتایی یه تلفنهایی بهش میشه که قطع میکنه یا اینکه همیشه تو خونه ما موبایلش رو سایلنته. یه روز از اون روزهایی که هی‌ تلفنش زنگ میخورد و اون به بهانه اینکه یه آدم کنست که این ازش خودش نمیاد جواب نمیداد وقتی‌ رفته بود دستشویی‌ رفتم سر موبایلش و شماره رو ورداشتم. فرداش زنگ زدم به اون شماره و یه دختر خانومی گوشی رو برداشت. خودم رو معرفی‌ کرد و قرار گزاشتیم که من برم خونه اون دختر خانوم که از غذا خیلی‌ هم به ما نزدیک بود که با هم حرف بزنیم. معلوم شد که آقا دو هفتس که با این دختره دوست شده. (راستی‌ این دختره اسم هم داره اسمش صنم بود) اتفاقا من اونجا بودم که زنگ زد به دختره اون هم خیلی‌ عادی باهاش حرف زد که بو نبره. من هم خوب گوش دادم و بعضی تیکه کلامهاشون رو یاد گرفتم در ضمن اون روزها آهنگ نسترن فرشید امین خیلی‌ باب شده بود و صنم میگفت هروقت این آهنگ رو میذاشته یحیی‌ عصبانی می‌شده. خلاصه اون روز عصر که یحیی‌ اومد خونمون من هم آهنگ نسترن رو گذشتم و پرسیدم این آهنگ رو دوست داری؟ گفت نه خیلی‌ گفتم نمیدونم چرا من رو یاد تو میندازه شاید برای همینه که ازش خوشت نمیاد. یکی‌ دو تا از اون تیکه کلام‌هایی‌ هم که بین خودش و صنم بود تحویلش دادم شوکه شده بود.گفت تو چت شده امروز؟ گفتم هیچی‌ یه دوست جدید پیدا کردم که چشمم رو به روی خیلی‌ چیزها باز کرد. گفت تو صنم رو دیدی؟ گفتم پس میدونی‌ چی‌ کار کردی؟ خلاصه به منت کشی‌ افتاده بود. یه یکی‌ دو هفته‌ای همش منت کشی‌ کرد تا من خر شدم و قبول کردم که دیگه این کار رو تکرار نمیکنه. این وسط همه دوستهامون هم متوجه شده بودند و خوب همه طرف من بودند. 

بالاخره یک ماه هم تموم شد و من باید دوباره به کانادا بار می‌گشتم با این خیال که سال بعد که برمی‌گردم همه چیز همینجوری می‌مونه و چه خیال بیهوده‌ای.

کانادا


خوب یه روز استراحت کردیدها. البته خوب مجبور شدین به نق نق من گوش کنید. حالا ادامش.

بالاخره روز رفتن رسید. واقعا خیلی‌ تجربه سختیه همه چیزهایی‌ که یه عمر بهشون انس گرفتی‌ رو باید ول کنی‌ و بری سوی ناشناخته ها. همه بچه‌ها اومدن خونمون خشایار رو اصلا یادم نمیاد چجوری پیچوندمش که نیومد. بعد هم همگی‌ من رو بدرقه کردند تا فرودگاه. به اندازه تمام عمرم فکر کنم اون شب گریه کردم. 

وقتی‌ به کانادا رسیدیم طبق قرار قبلی‌ خونه دوست مامانم رفتیم. راستش دلیل رفتنمون به خونه دوست مامان از این قرار بود که یه روز این دوست مامانم زنگ میزنه ایران حال و احوال وقتی‌ می‌فهمه ما داریم میایم کانادا میگه ما طبقه پایین خونمون یه سوئیت یه خوابه داریم میخواین بیاین اونجا رو از ما اجاره کنید. مامان من هم که همش نگران این بود که اگه یه وقت زمانی‌ که بابا اونجا نیست اتفاقی‌ بیفته و اون دست تنها نتونه از پسش بر بیاد قبول کرد. روزهای اول مهاجرت خیلی‌ هم بد نیست آدم تو یه خلصه خاصیه هنوز نمی‌دونه چی‌ سرش اومده. اون چند روز یه سری کار اداری بود که انجام دادیم و در مورد کلاس زبان برای من تحقیق کردیم و خوب خواهرم نیوشا که اون موقع ۹ سال بیشتر نداشت باید مدرسه ثبت نام میشد. زمانی‌ که نتیجه کنکور اومد ما کانادا بودیم اسمم هم آزاد و هم سراسری در اومده بود برای امتحان عملی‌ من هم اصرار که بهم اجازه بدین برم برای امتحان بعد اگه قبول شدم برام مرخصی بگیرید. بد از کلی‌ اصرار بابام قبول کرد و قرار شد من با بابام برگردم. روزی که زنگ زدم دفتر هواپیمایی‌ که تاریخ بلیطم رو عوض کنم مسئولش که گوشی رو برداشت گفت خانوم شما اصلا اخبار رو دیدی؟ گفتم نه گفت برو اخبار رو ببین بعد یه هفته دیگه زنگ بزنین برا بلیط. قطع کردم گفتم این دیوونست میگه برین اخبار رو ببینین تلویزیون رو که روشن کردیم دیدیم که دو تا ساختمون رو داره نشون میده که هواپیما بهشون خورده بله درست حدس زدین ۱۱ سپتامبر بود و حادثه برج دوقلوی آمریکا. 

ش ش ش ارشان خوابید من هم برم از فرصت استفاده کنم دفعه بعد که پاشد بقیه‌اش رو مینویسم.

دفتر حفاظت منافع


خیلی‌ اعصابم خورده امروز خاطره رو ول کردم می‌خوام در مورد روزم بنویسم. اول کمی‌ پیش زمینه بدم. ارشان که به دنیا اومد ما چون داشتیم شهرمون رو عوض میکردیم من نتونستم همون موقع بفرستم سفارت شناسنامه و پاسپورت براش بگیرم. وقتی‌ همه مدارک رو جور کردم رفتم تو سایت سفارت که شمار‌شون رو ور دارم زنگ بزنم ببینم مدارکم کامل یا نه که دیدم نوشتند سفارت از امروز تعطیل است. بعد گفتم واستیم حالا حافظ منافع آعلام میکنند که نکردند. بعد پدر شوهرم زنگ زد وزارت امور خارجه گفتند دفتر حفاظت منافع ایران تو آمریکا انجام میده. زنگ زدم بهشون یه خانوم بر داشت گفت فلان فرم و بهمان فرم رو پر کنید بفرستید ۳۰ دلار هم اضافه برای برگشت مدارک. فرم‌ها رو پر کردم مدارکش هم آماده کردم روز آخر قبل از اینکه پست کنم زنگ زدم مطمئن بشم یه آقایی برداشت گفت شناسنامه کاناداییش باید بره وزارت امور خارجه کانادا تایید بشه. شناسنامه رو فرستادم ۴ هفته طول می‌کشید کارش انجام بشه امروز رسیده دستم زنگ زدم بپرسم اجازه پدر فرم داره یا همینجوری یه چیزی بنویسه امضا کنه میگه خانوم امور مربوط به ایرانیان کانادا رو فقط حضوری انجام می‌دیم. میگم پس دو دفعه قبل به من دوروغ گفتند میگه نه قانون هر ۲ هفته عوض میشه. من هم عصبانی‌ شدم داد و بیداد میگه خانوم چرا اینجوری حرف میزنین (تازه فحش ندادم فقط داد زدم) گفتم با مردم اینجوری میکنید انتظار دارید چجوری باهاتون حرف بزنند. خلاصه که باز ارشان ما موند بدون شناسنامه و پاسپورت

کابوسی به نام خشایار


میدونم قول داده بودم که در مورد ماه‌های آخرم تو ایران بنویسم. برای اینکه شرایط اون روزهام رو بگم باید یه چند ماه به عقب برگردم و یه آدم جدید رو بهتون معرفی‌ کنم

 

مامان من بزرگترین نوه‌ تو خانواده مادریشه همین باعث شده که اکثر پسر دایی، دختر دایی، پسر خاله و دختر خاله‌هاش از من فقط کمی‌ بزرگتر باشند. یکی‌ از پسر داییهای مامانم خشایاره. چهار پنج سال قبل از اینکه همه این داستان‌ها شروع بشه عاشق یک دختری به نام افروز میشه. میرن خواستگاری و خانواده افروز هم قبول میکنند همه چیز به خوبی‌ و خوشی‌ پیش میرفته تا اینکه شب عید خشایار با خانوادش میرن شمال و قرار میشه خانواده افروز هم فرداش بعد از سال تحویل بهشون بپیوندند. ولی‌ افروز به خانوادش اصرار میکنه که یک روز زودتر برن تا بتونه سال تحویل رو با خشایار بگذرونه متأسفانه توی راه تصادف میکنند و افروز و پدرش در جا فوت میشن. بعد از این داستان خشایار خیلی‌ افسرده بود و کلا خیلی‌ با کسی‌ در ارتباط نبود. ولی‌ یکی‌ دو ماهی‌ قبل از کنکور من دائم سر راه من سبز میشد مثلا اگه من کلاس زبان داشتم بعد از کلاس میومد دم در و میگفت داشتم از اینجا رد میشودم یادم افتاد که گفته بودی این روز‌ها کلاس دارم و از این داستان ها. خشایار هیچوقت به من پیشنهاد دوستی‌ نداد که من قبول کنم یا رد کنم ولی‌ نمیدونم چرا خودش فکر میکرد من دوست دخترشم (هنوز هم نمیدونم چرا به این نتیجه رسیده بود). من وقتی‌ این موضوع رو فهمیدم که یه روز اومد دم کلاس کنکورم با یه دست گل و گفت ماه گرد دوستیمون مبارک. فکر می‌کنم قیافه من در اون لحظه حسابی‌ دیدنی‌ بود. از یک طرف هیچ احساسی‌ بهش نداشتم و با یحیی‌ دوست بودم و از طرفی‌ چون یک بار آسیب دیده بود می‌خواستم یکجوری بهش بگم که ناراحت نشه. وقتی‌ خودم به نتیجه نرسیدم با یحیی‌ مشورت کردم گفت یجوری وانمود کن که می‌خوای باهاش بهم بزنی‌ چون اگه بفهمه از اول خبری نبوده می‌خوره تو ذوقش. ولی‌ هر بار که می‌خواستم باهاش بهم بزنم کلی‌ گریه میکرد و تهدید میکرد که خودش رو می‌کشه. تو بد مخمصه‌ای گیر افتاده بودم. 

اون سال هم مثل هرسال تصمیم داشتم تولد بگیرم. بخصوص که قرار بود یک ماه بعدش هم از ایران برم. همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه یه روز که کلاس تنیس داشتم یکی‌ از دوستام به نام فروز هم باهام اومد تا بعدش با هم جایی‌ بریم. وقتی‌ از کلاس اومدم بیرون دیدم فروز داره با خشایار حرف می‌زنه تا دیدمشون از نگاه فروز فهمیدم که مثل اینکه مشکلی‌ پیش اومده تو این فکر بودم که چی‌ میتونه شده باشه که خشایار گفت حالا دیگه مهمونی‌ میگیری ما رو دعوت نمیکنی‌. مونده بودم چی‌ بگم گفتم آخه هنوز تاریخش معلوم نیست می‌خواستم معلوم بشه بعد گفت فروز که میگه پنجشنبست گفتم آره همین امروز تصمیم گرفتیم پنجشنبه باشه. گفت پس پنجشنبه میبینمت. بدترین قسمتش این بود که خانواده من اصلا از خشایار و خانوادش خوششون نمیومد و من نمیدونستم چجوری باید به مامانم بگم که خشایار هم میاد برای تولدم. (تازه همین امسال برای مامانم داستانهای خشایار رو تعریف کردم). به هر حال داستان رو همون‌جوری که بود برای مامانم گفتیم ولی‌ گفتیم خشایار با دوستش از اونجا میگذشتند که فروز رو دیده (خیلی‌ دروغمون بزرگ نبود). به هر حال اون شب اومد و مهمون‌ها اومدند همون اوایل مهمونی‌ خشایار زنگ زد که من نمیا‌م کادوم خراب شده حالا از یه طرف دوست داشتم که نیاد ولی‌ از طرفی‌ خوب ادب حکم میکرد که کمی‌ تعارف کنم بهش گفتم من که به خاطر کادو دعوتت نکرده بودم هنوز هم نمیدونم اون حرف من چیش ایراد داشت که یهو عصبانی‌ شد و شروع کرد به داد و بیداد که تو به من توهین کردی. اینقدر پای تلفن داد و بیداد کرد که من کلی‌ گریه کردم تازه با همه این اوصاف باز هم پاشد اومد. از لحظه‌ای هم که رسید شروع کرد نق زدن. اول که چرا لباست اینقدر بازه (حالا من کلا لباس خیلی‌ باز دوست ندارم) بعد هم که تو چرا اینقدر تو دوستات پسر هستش. این وسط یحیی‌ هم با اینکه از همه ماجراهای خشایار خبر داشت و خودش همیشه راهنماییم میکرد که چی‌ کار کنم که زودتر بهم بخوره بدون اینکه خانواد‌م بفهمند یا اینکه اون کار دست خودش بده یهو از دست کارهای خشایار عصبانی‌ شد و رفت تو اتاق و من هم بدو بدو دنبالش که ببینم چی‌ شده. چند دقیقه تو اتاق بودیم که خورشید دختر عمم اومد دنبالم گفت خشایار داره میره خیلی‌ هم عصبانیه وقتی‌ اومدم بیرون که ببینم قضیه چیه دیدم خشایار میگه مرد نبود که تو باید با این پسره حرف بزنی‌ اصلا حسابی‌ دهانم باز مونده بود از اون روز خشایار تازه اون روش رو نشون داد. روزی یک میلیون بار زنگ میزد اگه ور میداشتم که هیچی‌ اگه ور نمیداشتم هر ۵ دقیقه اونقدر زنگ میزد تا بردارم بعد هم داد و بیداد که اگه بفهمن با اون دوستات بودی اول تورو میکشم بعد خودم رو. پشیمون بودم که چرا اصلا از اول مراعاتش رو کرده بودم و کاش نمی‌زاشتم قضیه به این جاها برسه ولی‌ خوب کاریه که شده بود و من حسابی‌ توش مونده بودم. یحیی‌ هم خوب حق داشت دیگه خسته شده بود و همش میگفت بابا بهش بگو که نمی‌خوای باهاش باشی‌ و بذار هر غلطی می‌خواد بکنه. خلاصه که چند ماه آخری که من تو ایران بودم این گونه گذشت.

فعلا خداحافظ دوست‌های خوبم من برم کمی‌ بخوابم تا بعد.

ابتدای پایان

باز هم سلام قول داده بودم امروز بخش بعدی داستانم رو بنویسم ولی‌ قبل از اون می‌خوام یه اتفاق جالب تعریف کنم. من و مهدی خیلی‌ کانالهای ایرانی‌ رو نمی‌بینیم. یه وقتایی من و تو رو میبینم اون هم اگه یه برنامه خاص مثل آکادمی گوگوش داشته باشه. ولی‌ وقتی‌ خانواده شوهرم میان اینجا کانالهای ایرانی‌ از صبح تا شب روشنند. پارسال که اینجا بودن یه روز که پدر شوهرم داشت صدای آمریکا رو میدید یهو دیدم یکی‌ اون تو قیافش آشناست گفتِ اینکه نگاره پدر شوهرم گفت اره نگار مرتضوی. (نگار دوست غزل خواهر باربد بود که چون موسیقی‌ می‌خوند تو ایران و من هم می‌خواستم موسیقی‌ بخونم باهاش در ارتباط بودم). دیروز هم من مشغول ور رفتن با کامپیوترم بودم پدر شوهرم داشت بی‌ بی‌ سی‌ میدید. یهو شنیدم میگه اکنون اخبار ورزشی با روجا اسدی (روجا همون دوست دختر باربد بود که در پست قبلیم در موردش حرف زده بودم). خلاصه که خوب شد این خانواده شوهر من هر از چندگاهی میان که من بفهمم این دوست‌های قدیمیم کجان و چی‌ کار میکنند.

حالا بقیه داستان. یه روز گلناز اومد گفت می‌خوام با تایماز بهم بزنم. وقتی‌ دلیلش رو ازش پرسیدم گفت قدش کوتاهه خجالت می‌کشم وقتی‌ تو خیابون باهاش راه میرم. خوب واقعا این احمقانه‌ترین دلیلی‌ بود که می‌تونست بیاره ولی‌ خوب گلناز با تایماز بهم زد. من هم یواش یواش از یحیی‌ زده میشدم. یکی‌ از دلایلش همین بهم خوردن رابطه گلناز و تایماز بود که یهو گروه چهار نفرمون دو نفر شده بود و خوب بدون وجود آنها دیگه به اندازه قبل خوش نمیگذشت و دوم اینکه یواش یواش میدیدم که خانواده یحیی‌ خیلی‌ سطح فرهنگشون پایینه. مثلا یواش یواش فهمیدم که مامان یحیی‌ میزاره من برم خونشون فقط به خاطر اینکه در خانواده اون‌ها همیشه حرف حرف مرده حتا اگه این مرد ۱۸ سال بیشتر سنّ نداشته باشه. پدر و مادر یحیی‌ تحصیلات آنچنانی‌ نداشتند و همین که پسرشون رفته بود دانشگاه براشون کافی‌ بود که هرچی‌ می‌خواد براش فراهم کنند. بعداز اینکه کلی‌ با خودم کلنجار رفتم من هم بالاخره با یحیی‌ بهم زدم. ولی‌ از اونجایی که با این بهم زدن خودم هم تنها شده بودم نتونستم طاقت بیارم و یک هفته نشده به غلط کردن افتادم و دوباره روز از نو روزی از نو. چیزی که اون روز نمیدونستم این بود که رابطه‌ای‌ که یک بار شکست دیگه نمیشه ترمیمش کرد. 

اون سال با همه این داستان‌ها حسابی‌ درس هم خوندم و وقتی‌ رتبه کنکور اومد نتیجش رو هم دیدم رتبم شده بود ۱۲۰ و قبولیم تو کنکور تقریبا حتمی. اون شبی‌ که نتیجه کنکورم رو گرفتم پدرم من رو نشوند و گفت من و مادرت خیلی‌ فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که رشته‌ای که تو  می‌خوای بخونی‌ جاش تو ایران نیست و بهتره از ایران بری. و خوب چون ما اقامت کانادا داشتیم مسلما منظورشون از خارج از ایران کانادا بود. یادمه خیلی‌ گریه کردم و ازشون خواهش کردم که ایران بمونم. ولی‌ نتیجه نهایی این شد که یک سال اونجا درس بخونم و اگه نخواستم انتقالی بگیرم و برگردم. تو پست بعدیم از آخرین روزهام تو ایران مینویسم از عکسلعمل اطرافیان و حس و حال خودم.

دوستای خوبم فعلا خداحافظ تا بعد

تغییر رنگ

مرسی‌ از همه دوستایی که مطالبم رو میخونید. فکر نمیکردم نوشته هم به غیر از خودم برا کسی‌ جذاب باشه. مهسا جون چه جالب که شما هم پاتقتون آفتابگردون بود من خیلی‌ غصه خوردم وقتی‌ فهمیدم تعطیل شده انگار یه جورایی نماد این بود که یه بخشی از زندگی‌ من هم باهاش تعطیل شده بود. زری جون من کجا و گلی‌ ترقی‌ کجا ولی‌ مرسی‌ که بهم روحیه میدید. 

راستی‌ الان اینجا ۵ صبحه و آقا ارشان در کامل تعجب از دیشب که خوابید تازه الان پاشد برای شیر. گفتم در همین‌جا قبل از اینکه داستان رو ادامه بدم ازش قدر دانی کنم. 

خوب حالا ادامه داستان.

دوستی‌ با این گروه به من یاد داد که دوستی‌‌ها به مرور زمان رنگ عوض میکنند.  بعضی  دوستی‌‌ها پررنگ‌تر میشه و بقیه خوب مسلما کمرنگتر یا حتا محو. دوستی‌ با یحیی‌ به من کمک کرد که باربد رو کمی‌ تا نیمه‌ای فراموش کنم هرچند بعضی از عشق‌ها هیچوقت به طور کامل از ذهن آدم پاک نمی‌شوند. البته منظورم این نیست که تا ابد عاشق اون آدم میمونی ولی‌ همیشه اون آدم توی زندگیت یه جایگاه ویژه داره و باربد برای من یکی‌ از اون افراده. باربد هم خودش دوست دختر پیدا کرده بود و با اون سرگرم بود برای همین دیگه باربد رو به اندازه سابق نمی‌دیدم و دوستیمون یواش یواش کم‌رنگ و کمرنگتر شد. سیاوش هم که با باربد همدانشگاهی شده بودند مدت زمان زیادی از وقتش رو با باربد و دوستهای جدیدش میگذروند و او هم به مرور از ما فاصله گرفت. در این میان دوستی‌ من با تایماز و آزاد هر روز پررنگ و پررنگ‌تر میشد. خوب تایماز مسلما به خاطر گلناز و زمان زیادی که با اون‌ها میگذروندم. و آزاد به این دلیل که هرچند بهش جواب منفی‌ داده بودم و با دیگری دوست شده بودم از علاقهش به من کم نشده بود و از هر فرصتی برای نزدیک شدن به من استفاده میکرد. از علی‌ چیزی نمی‌نویسم هرچند بعد‌ها نقش پررنگی در زندگی‌ من پیدا کرد ولی‌ در اون روزها انگار فقط بود که گروه کامل باشه.

می‌خواستم کمی‌ هم راجع به یحیی‌ بنویسم ولی‌ این فینگیل خوابید و اولین درس مادری اینه که بچت که خوابید سریع خودت هم بخواب چون معلوم نیست کی‌ دوباره بیدار میشه و چقدر بیدار می‌مونه. ولی‌ حتما به محض اینکه دوباره از خواب پاشدم میام و مینویسم.

فعلا روز خوش

یکی‌ از دوستان پیشنهاد داد که رنگ صفحه رو عوض کنم چون خوندنش سخته من هم یه تغییر کوچیک دادم بهم بگید الان بهتر شده یا نه؟ اگه باز هم نظر یا پیشنهادی دارید خوشحال میشم بشنوم

من و یحیی‌


سلام به همه دوستان،

چقدر خوشحال شدم که مطلب من رو می‌خونید. بیشتر خوشحال میشم که بهم نظر بدید من هم حتما سعی‌ می‌کنم هرچی‌ سریعتر بهتون جواب بدم. 

توی خونه ما مامانم خیلی‌ سختگیر بود و برعکس بابام خیلی‌ همه چیز رو راحت می‌گرفت. مثلا در تمام دوران مدرسه من هروقت نمره بد می‌گرفتم و باید زیر ورقم رو امضا می‌کردم اگه به مامانم می‌گفتم حتما تا یک هفته بساط دعوا داشتیم ولی‌ اگه به بابام می‌گفتم وقتی‌ مامانم حواسش نبود میگفت بیار امضا کنم، امضا میکرد و دیگه هم در موردش حرف نمی‌زد. تمام این روزهایی که میرفتم خونه باربد این‌ها مامانم فکر میکرد میرم اونجا که برا کنکور با باربد درس بخونیم و دیگه خبر نداشت که تنها کاری که نمی‌کنیم درس خوندنه. اون شب که با یحیی‌ دوست شدم بابام ایران نبود و من و مامان تنها بودیم از خونه یحیی‌ این‌ها که برگشتم خونه بعد از اینکه مامان خوابید زنگ زدم به یحیی‌ و تقریبا تا نزدیکی‌‌های صبح پای تلفن بودم. خطی‌ که تو اتاق من بود همون خطی‌ بود که به فکس هم وصل بود نمیدونم چرا مامانم هم اون شب بی‌ خوابی‌ میزنه به سرش و نصف شب تصمیم میگیره برای خالم تو آلمان فکس بفرسته. خلاصه که دکمه فکس رو زدن همان و صدای یحیی‌ رو شنیدن همون من هم خوب سریع گوشی رو قطع کردم. اومد تو اتاق و گفت با کی‌ حرف می‌زدی گفتم یحیی‌ گفت اینوقت شب؟ گفتم ما امروز با هم دوست شدیم. گفت مگه دوست نبودین؟ گفتم نه دوست دختر دوست پسر مامانم شروع کرد به داد و بیداد که تو مگه کمبود محبت داری که دوست پسر گرفتی‌؟ خلاصه کمی‌ جیغ و داد کرد کمی‌ هم گریه و از اتاق رفت بیرون من هم همینجوری زل زده بودم نگاش می‌کردم. بعد از یه نیم ساعتی‌ برگشت گفت امشب بیا پیش من بخواب رفتم پیشش و هی‌ من رو ناز و نوازش میکرد و قربون صدقم میرفت فکر می‌کنم فکر میکرد اگه بهم محبت کنه من با یحیی‌ بهم میزنم و دیگه هم سراغ دوست پسر نمیرم. 

از اون روز کار من این شده بود که دنبال بهانه باشم که یحیی‌ رو ببینم. خوشبختانه چون گلناز و تایماز هم وضعیتی مشابه داشتند هی‌ همدیگرو بهانه میکردیم و خوب اکثر مواقع چهارتایی باهم می‌رفتیم بیرون یا خونه یحیی‌ اینا (چون مامان یحیی‌ تنها کسی‌ بود که چیزی نمی‌گفت). یه وقتهایی هم که خوب گروهی با همه بچه‌ها بودیم پاتوقمون اکثرا یه رستورن/ کافی شپ نزدیک دانشگاه تهران بود به اسم آفتابگردون. اونجا شده بود پاتوقمون و یه جورایی نماد گروهمون. هرجا میخواستیم گل بببریم حتما آفتابگردون میگرفتیم کسی‌ نبود بگه آخه این چه کاریه؟؟

هر کار یواشکی خوب یک سری دردسر هم داره یکیش اینکه مامان آدم ممکنه بفهمه. من یک روز در هفته میرفتم کلاس پیانو و از اونجا خونه عموم برای کلاس تئوری موسیقی‌. یه بار معلم پیانوم کلاس رو کنسل کرد من هم از فرصت استفاده کردم و به جای اونجا رفتم پیش یحیی‌. اونجا بودم که یهو خواهرش تلفن رو اورد گفت یکی‌ از دوست‌های نسیم باهاش کار داره. گوشی رو گرفتم. تا گفتم الو صدای مامانم از اون ور خط اومد که گفت نسیم جون دخترم من رو شناختی‌؟ من و میگی‌ از ترس نمیدونستم چی‌ بگم. گفتش زود بیا خونه گفتم میرم خونه عمو فرهاد گفت پس اونجا رسیدی به من زنگ بزن. خلاصه تندی آژانس گرفتم و رفتم سمت خونه عموم. وقتی‌ رسیدم اونجا دیدم عموم مرده از خنده میگه خنگول می‌خوای کار اینجوری کنی‌ حداقل به من بگو برات پوشش بدم اینجوری لو نری. خلاصه تا شب که رفتم خونه حسابی‌ دل شوره داشتم وقتی‌ رسیدم خونه مامانم نبود باز هم همینجوری نگران که اگه بیاد چی‌ میشه ولی‌ در کامل چشم‌های ناباور من مامانم اومد خونه و اصلا به روی خودش نیاورد. هنوز هم نمیدونم چرا؟

حالا تا اینجا رو داشته باشید تو پست بعدیم در مورد ربطم با بقیه بچه‌ها مینویسم و در مورد اینکه چجوری رابطه من و یحیی‌ یواش یواش بهم خورد. 

باز هم مرسی‌ دوست‌های گلم که وقت میذارید و می‌خونید.

چگونه من دوست پسر دار شدم


فکر نمیکنم هنوز کسی به اون صورت بلاگ من رو دنبال کنه ولی خوب چون احتیاط شرط عقله  سلام بر همگی. طبق معمول اومدم به ارشان شیر دادم گفتم تا خوابش دوباره سنگین بشه بیام ی بخش دیگه دستانم رو بنویسم. 

یادتونه که گفتم بر اثر حادثه اون شب یحیی حافظش رو از دست داد. دکترش نظرش بر این بود که اگه مدتی از خونه دور باشه شیاد سریع تر بهبود پیدا کنه. باربد قبول کرد که یه چند روزی یحیی رو ببره خونشون (چون یحیی این ها تو تهران کسی رو نداشتند و همه فامیلشون شهرستان بودند ) من و بقیه بچه ها هم حالا اگه هر روز هم نه یه روز در میون به دیدنش میرفتیم. روز خوشبختانه این از دست دادن حافظه دائمی نبود و بعد از یکی دو روز یواش یواش یه چیزایی یادش اومد. توی همون روز ها بود که یک روز به من گفت میخام باهات صحبت کنم. بهم گفت که دوستم داره وچون  میدونسته که آزاد هم از من خوشش میاد (اونجا بود که فهمیدم اون روز سر مراسم ٤٠ عمو هوشنگ سیاوش در مورد آزاد حرف میزده) تا اون روز ترجیح داده سکوت کنه. نمیدونستم چی باید بهش بگم. نمیدونستم حرفاش راسته یا اینکه به خاطر شرایطش داره مزخرف میگه. بهش گفتم وقت میخوام که فکر کنم. ولی خوب تو زندگی هرکس یک مسائلی پیش میاد که منطقی فکر کردند و تصمیم درست رو گرفتند تقریبا غیر ممکن میشه. از طرفی هنوز عاشق باربد بودم و فکر کردند به هرکس دیگه برام ساخت بود و از طرف دیگه شرایط ویژه یحیی، نگرانی از اینکه اگه بهش جواب منفی بدم حالش چطور میشه و خوب از حق نگذریم حس انتقام جویی از باربد همه و همه دست به دست هم دادند که من به یحیی جواب مثبت بدم.  
حالا تا همینجاش رو داشته باشید فردا حتما بقیش رو مینویسم (یا اگه باز هم این پسرکم از خواب بیدارم کرد زودتر میام بقیش رو مینویسم) 

روزهای بد


اون روز ها خیلی خوب بود ولی خوب چند تا اتفاق نه چندان خوب هم افتاد.

اولیش قبول نشدن من تو کنکور بودم که اون روزها فکر میکردم بدترین حادثه زندگیمه ولی اگه قبول شده بودم مسلمآ  امروز اینجا نبودم . البته دانشگاه آزاد شبانه قبول شدم ولی  چون بابا مخالف دانشگاه آزاد بود حاضر  نمیشد  پولش رو بده. و ناچار من مجبور بودم یک سال دیگه برای کنکور  بخونم روزی که به مامان بابا گفتم میخوام  کنکور هنر شرکت کنم رو خوب یادم هست . بابام گفت برو دنبال هر رشته ای که دوست داری بارش توضیح دادم که میخوام برم موسیقی بخونم من یه ٨ سالی بود که فلوت میزدم و خیلی به سازم علاقه مند بودم. ولی مامانم خیلی راضی نبود میگفت همش تقصیر این دوست های جدیدته البته اشتباه هم نمیکرد. به هر حال من تصمیم خودم رو گرفته بودم . بعد ها میفهمین چجوری این تصمیم کل زندگی من رو تغیر داد.
اتفاق بد بعدی رفتن صمیمی ترین دوستم مینا به انگلیس برای ادامه تحصیل بود. ما تا اون روز به مدت چهار سال هر روز از ٧ صبح تو مدرسه هم رو میدیدیم  و دیگه اینکه کی شب از هم جدا بشیم بستگی به این داشت که کی مامانامون صداشون در میومد و مجبور میشدیم  از هم جدا بشیم. روزی که مینا رفت احساس میکردم تو شهر خودم و در کنار اون همه دوست  باز هم  تنها بودم. شاید اگه دوست های جدیدم نبودند این جدایی خیلی برام سخت تر بود . یادمه اون شب وقتی با چشم گریون از فرودگاه به خونه رسیدم تلفنم زنگ زد با بی حالی گوشی رو ور داشتم در تعجب بودم که کی این وقت شب زنگ میزنه وقتی دیدم سیاوشه تعجبم باز هم بیشتر شد گفت فکر کردم امشب بیداری داری گریه میکنی شاید دلت بخاد که یکی باشه که بتونه درد دلت رو بشنوه. 
آخرین اتفاقی که یادم میاد مهمونی خونه یحیی بود. راستش یحیی اینها فرهنگشون با بقیه جمع فرق میکرد ولی تحت تاثیر ما ها تصمیم داشت اون سال تولد بگیره. از شانسش دقیقا همون تاریخی که میخواست تولد بگیره خالش و شوهرش قرار بود از شهرستان بیان تهران پیششون هرچقدر مامانش اصرار کرد که بزار این ها برن بعد تولد بگیر قبول نکرد که نکرد. از طرفی تو خونه ما هم مامانم شدیدا مخالف رفتن من به این تولد بود میگفت من خانواده این پسر رو نمیشناسم.  من هم طبق معمول تمام مواقه ای که مامانم بهم اجازه کاری رو نمیداد اجازه بابام  ها رو گرفتم و اون رو مسول راضی کردن مامانم. به هر حال من اون مهمونی رو رفتم. وسط مهمونی متوجه شدیم که اصرار مامان یحیی به اینکه مهمون بعد از رفتن خاله و شوهر خالش انجام بشه بی دلیل هم نبوده. شوهر خالش همش به دختر ها گیر میداد. وقتی یحیی کشیدش تو آشپزخونه که بهش تذکر بده یهو آقا رم کرد یه چاقو ورداشت و گفت تا من از این خونه نرم بیرون هیچکس تکون نمیخوره. من که از ترس تمام تنم میلرزید . خلاصه تا زنش آماده شد و شرشون رو کم کردند هر شیشه ای که دم دستش بود شکست تمام شیشه های راهرو هم تا پایین و تو آخرین لحظه قبل از اینکه شرش رو کم کنه با سر محکم زد تو سر یحیی. من که تو عمرا همچین چیزهایی ندیده بودم تا ساعت ها بعدش میلرزیدم اون شب هم تا صبح خوابم نبرد بماند که آقا اینقدر سر و صدا کرد که یکی از همسایه به پلیس خبر میده و برای اینکه یک وقت نگیرنمون مجبور شدم برم خونه یکی از همسایه هاشون تا مامانم بیاد دنبالم. هزار تا دوز و کلک هم زدم که مامانم بو نبره که بعدا بهم بگه من که بهت گفته بودم. تو اون شب یحیی بخاطر فشار عصبی که بهش اومده بود فراموشی گرفت و تا یک هفته هیچ چیز یادش نمیومد. 
من برام ارشان داره گریه میکنه کلی هم کار خونه دارم بقیش رو بعدا تعریف میکنم. 

انجمن هنر و دیوانگی پایتخت (علی‌ ها)

طبق معمول هرشبم پاشدم به ارشان شیر بدم گفتم حالا که بیدارم یه بخش دیگه از خاطرم رو بنویسم.

روز چهلم عمو هوشنگ همگی‌ رفتیم سر خاکش در امامزاده طاهر. یه چن دقیقه یی قبل از اینکه به سمت خونه راهی‌ بشیم سیاوش من رو کشید کنار و بهم گفت که یکی‌ از بچه‌ها از من خوشش میاد ولی‌ خودش روش نمیشه بیاد جلو. من که مدتی‌ بود از باربد خوشم یهویی انگار قند تو دلم آب کردند گفتم خوب کی‌ هستش گفت تو دوست داری کی‌ باشه بعد از کمی‌ جدال من از رو رفتم و راز دلم رو برای سیاوش گفتم (تا اون روز هیچکس از علاقه من به باربد خبر نداشت.) ولی‌ اون آب پاکی‌ رو رو دستم ریخت و گفت اون شخص باربد نیست گفتم پس نمی‌خوام بدونم کی‌ هستش بهش بگو نه. (بعد‌ها فهمیدم آزاد بوده ولی‌ شاید یکی‌ دو سال دیرتر)

سیاوش خیلی‌ خصوصیات مثبت داشت ولی‌ رازداری یکی‌ از اون‌ها نبود حرف من رو به باربد منتقل کرده بود. یه شب که با مامان و بابام خونه باربد این‌ها بودیم موقع خداحافظی کارتی بهم داد و گفت تو خونه بخونش. توی اون کارت با یک زبان پیچیده توضیح داده بود که هرچند او هم من رو دوست داره ولی‌ از اونجایی که من یکی‌ از بهترین دوستانش هستم مایل نیست با یک دوستی‌ عاشقانه این رابطه رو به خطر بیاندازد. چون پایان اون رابطه عاشقانه مسلما پایان صمیمیت ما نیز خواهد بود. یادم هستش که جواب نامش رو در دفعات بعدی که همدیگر رو دیدیم با نامه دادم ولی‌ یادم نمیاد چی‌ نوشته بودم و باز یادم هست که جواب گرفتم ولی‌ نه جواب ایده آلم رو . به هر حال دهان لقی سیاوش برای من این حسن رو داشت که بالاخره فهمیدم حس من به باربد کاملا یک طرفه هستش و چه بهتر که زودتر به دنیای فراموشی سپرده بشه. 

اون سال من برای تولد ۱۸ سالگیم دوستان جدیدم رو هم دعوت کردم. در خلاصه وقایع اون شب همین بس که تایماز یک دل نه صد دل عاشق دوست من گلناز شد (کلا این آقا تایماز ما خیلی‌ عاشق پیشست) و از همون شب تا زمانی‌ که دل گلناز رو به دست اورد و تونست باهاش دوست بشه آروم ننشست. و همین دوستی‌ رابطی شد تا دو گروه (دوستان دبیرستانی‌ من و دوستان جدیدم) با هم ترکیب شوند و گروهی دیگر ایجاد کنند که بعد‌ها در عالم جوانی اسمش را گذشتیم انجمن هنر و دیوانگی پایتخت (علی‌ ها) و هرکدوممون لقبی گرفتیم. اگه ازم بپرسید آخه چرا؟ هیچ جوابی‌ ندارم بدم احتمالا این داستان به ذهن یکی‌ رسیده اون هم گفته وای عجب فکر نابی بعد تو جمع مطرح کرده ما هم که فکر میکردیم خیلی‌ عقل کلیم و با همه متفاوت از این پیشنهاد استقبال کردیم و اینقدر جدیش گرفتیم که حتا برای اعضا کارت هم صادر میکردیم. بقیه خل و چل بازیهامون رو هم بعدا تعریف می‌کنم.

القابمون از این قرار بود

من: علی‌ پفک (چون کپلیم می‌گفتند عین پفک می‌مونه)

باربد: علی‌ تهوع (چون هی‌ وقت و بیوقت حالش بد میشد)

تایماز: علی‌ طاقباز (نمیدونم چرا. شاید چون با اسمش هماهنگ بود و هیچ چیز دیگه به عقلمون نمی‌رسید)

آزاد: علی‌ گوسفند (چون موهاش خیلی‌ فر فری بود)

علی‌: علی‌ اتیوپی (چون خیلی‌ لاغر بود)

مینا: علی‌ رفته (چون وقتی‌ اسم‌ها رو انتخاب میکردیم رفته بود انگلیس برای ادامه تحصیل)

گلناز: علی‌ قورقوری ( چون قیافش شبیه خاله قورباغست)

نسیبه: علی‌ ... (این یکی‌ رو اصلا یادم نمیاد)

حالا تا اینجاش رو داشته باشید ارشان خوابید من هم برم تا دوباره پا نشده یه کم بخوابم.

شروع

این بلاگ رو مدتی‌ هستش که درست کردم ولی‌ نمیدونستم باید از کجا شروع کنم بالاخره امروز تصمیم گرفتم از روزی شروع کنم که فکر می‌کنم اگر اتفاق نمی‌افتاد شاید من آدم دیگری میشدم. تصمیم دارم هر روز یه بخشی از خاطراتم رو بنویسم تا به حال برسم.

اون سال من کنکور داشتم. پیش دانشگاهی ریاضی‌ بودم و عشق رشته معماری. یادم نمیاد وقتی‌ خبر فوت عمو هوشنگ رو شنیدم کجا بودم و چی‌ کار می‌کردم حتا یادم نیست چجوری خودم رو دم خونشون رسوندم ولی‌ یادم میاد که تمام راه با خودم کلنجار میرفتم که گریه نکنم که بتونم محکم باشم و شونه‌ای برای گریه باربد و غزل. وقتی‌ به خونشون رسیدم شلوغ بود خیلی‌ شلوغ خیلی‌‌ها بودند ولی‌ از همه مهمتر دوستان هنرستان باربد بودند که خوب چون همسن بودیم در طی‌ اون ۴۰ روز هی‌ به هم نزدیک و نزدیکتر شدیم. دوستانی که حتا اگه خیلیهاشون دیگه تو زندگیم نیستند هیچوقت فراموششون نمیکنم. آزاد، سیاوش، یحیی، علی‌ و تایماز

فعلا این پست رو تمومش می‌کنم تا فردا. تصمیم دارم فردا خاطره روز چهلم عمو هوشنگ رو بنویسم و تولد ۱۸ سالگی خودم رو.